تبلیغات
*خاطره وتنهایی*


*خاطره وتنهایی*

بهترین هااا

...قابل توجه بعضیا که قبول نکردن فقط یکین فک کردن اگه بگم شما با ارزشتر میشن...ولی... تو...وابستگی نیست....

تا كی غــــــــم آن خـــــــورم كــه دارم یا نه                      وین عمر به خوشـــــــدلی گـــــــــذارم یا نه

 

پر كن قدح باده كه معـــــــــــلوم نیــــــــست                       كاین دم كه فــــــرو بـــــرم بـــــــرآرم یا نه

..

..

..


عمرت تا به كی به خود پرستی گـــــــــذرد؟                     یا در پی نیســـــــتی و هستـــــــــی گــــذرد؟

 

می خور كه چنین عمر كه غم در پی اوست                      آن بـه كـــه بـــه خـــــواب یا مستــــــی گذرد

..

.

.

.

این كوزه چو من عاشــــق زاری بوده است                      در بند سر زلف نگاری بــــــــوده اســـــت

 

این دسته كه بــر گردن او مــــــــی بینــــی                      دستی است كه بر گردن یاری بــــوده است


نوشته شده در چهارشنبه 12 شهریور 1393 | ساعت 02:23 ق.ظ | توسط ابراهیم |نظرات |

.....دنیای عجیبیست این دلتنگی......

ﻓﺮﯾﺎﺩﻩ ﮔﻠﯿﻦ ﻧﺎﺯﻟﯽ ﻧﯿﮕﺎﺭﯾﻢ ﮔﯿﺪﯾﺮ ﺍﻟﺪﻥ

ﻫﻤﺪﻡ ﺍﻭﻟﻮﺏ ﺍﻏﯿﺎﺭﯾﻠﻪ ﯾﺎﺭﯾﻢ ﮔﺌﺪﯾﺮ ﺍﻟﺪﻥ


ﺭﻓﺘﺎﺭﯼ ﮔﻮﺯﻩ ﻝ ﻧﻄﻘﯽ ﮔﻮﺯﻩ ﻝ ﺑﺎﺧﻤﺎﺳﯽ ﮔﻮﺋﭽﮏ
ﺁﻫﻮ ﮐﯿﻤﯽ ﺑﺎﺧﺪﯾﻘﺠﺎ ﻗﺮﺍﺭﯾﻢ ﮔﯿﺪﯾﺮ ﺍﻟﺪﻥ


ﺣﺴﺮﺗﻠﻪ ﻗﺎﻻ‌ﺭﮔﻮﺯﻟﺮﯾﻢ ﺍﺧﺮ ﺩﺍﻟﯿﺴﯿﺠﺎ
ﻫﺌﺠﺮﺍﻥ ﯾﻠﯽ ﺍﺳﺪﯾﮑﺠﻪ ﺑﺎﻫﺎﺭﯾﻢ ﮔﺌﺪﯾﺮ ﺍﻟﺪﻥ


ﻧﺎﺯ ﺍﺋﻠﻪ ﺳﻪ ﻧﺎﺯﯾﻦ ﭼﮑﺮﻡ ﺍﺋﻮﻝ ﺩﯾﺴﻪ ﺍﻭﻟﻠﻢ
ﯾﻮﺥ ﭼﺎﺭﻩ ﯾﻮﻟﻮﻡ ﺷﻌﺮﻭ ﺷﻌﺎﺭﯾﻢ ﮔﺌﺪﯾﺮ ﺍﻟﺪﻥ


ﺁﻭﺍﺭﻩ ﻗﺎﻻ‌ﻥ ﻣﻦ ﻏﻢ ﻋﺸﻘﯿﻨﺪﻩ ﯾﺎﻧﺎﻥ ﻣﻦ
ﺍﺧﺮ ﻧﻪ ﺩﯾﺌﻢ ﺩﺍﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﮔﺌﺪﯾﺮ ﺍﻟﺪﻥ


ﺯﻭﻟﻔﻮﻥ ﺗﻮﮐﻮﺏ ﺍﻃﺮﺍﻓﻪ ﮔﺌﯿﺐ ﺭﺧﺖ ﻋﺮﻭﺳﯽ
ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺍﻭﻟﻮﺏ ﮔﺌﺘﻤﮕﻪ ﯾﺎﺭﯾﻢ ﮔﺌﺪﯾﺮ ﺍﻟﺪﻥ


شهریار


نوشته شده در چهارشنبه 12 شهریور 1393 | ساعت 02:18 ق.ظ | توسط ابراهیم |نظرات |

چند دقیقه پیش داشتم مینوشتم همین که تمومش کردم کاملا پاک شد...به قول بعضیا ..بعضی خوابا رو نباید گفت...ولی امیدوارم هر چی اتفاق بدی که واسه من افتاده...اتفاقای خوبی واسه عشقم افتاده باشه...تو خواب که عین فرشته ها شده بود...یه خواب شیرین اما شاید ترسناک یکشنبه 29 تیر 1393

نوشته شده در دوشنبه 30 تیر 1393 | ساعت 11:24 ب.ظ | توسط ابراهیم |نظرات |

کسی نیست در این گوشه فراموشتر از من

وز گوشه نشینان توخاموشتر از من

هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست

ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من

می*نوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق

اما که در این میکده غم نوشتر از من

افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن

افتاده*تر از من نه و مدهوشتر از من

بی ماه رخ تو شب من هست سیه*پوش

اما شب من هم نه سیه*پوشتر از من

گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق

ای نادره گفتار کجا گوشتر از من

بیژن*تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک

خونم بفشان کیست سیاوشتر از من

با لعل تو گفتم که علاجم لب نوشی است

بشکفت که یارب چه لبی نوشتر از من

آخر چه گلابی است به از اشک من ای گل؟

دیگی نه در این بادیه پرجوشتر از من

اشعار استاد شهریار, اشعار شهریار,شعرهای استاد شهریار

این همه جلوه و در پرده نهانی گل من

وین همه پرده و از جلوه عیانی گل من

آن تجلی که به عشق است و جلالست و جمال

و آن ندانیم که خود چیست تو آنی گل من

از صلای ازلی تا به سکوت ابدی

یک دهن وصف تو هر دل به زبانی گل من

اشک من نامه نویس است وبجز قاصد راه

نیست در کوی توام نامه رسانی گل من

گاه به مهر عروسان بهاری مه من

گاه با قهر عبوسان خزانی گل من

همره همهمه*ی گله و همپای سکوت

همدم زمزمه*ی نای شبانی گل من

دم خورشید و نم ابری و با قوس قزح

شهسواری و به رنگینه کمانی گل من

گه همه آشتی و گه همه جنگی شه من

گه به خونم خط و گه خط امانی گل من

سر سوداگریت با سر سودایی ماست

وه که سرمایه هر سود و زیانی گل من

طرح و تصویر مکانی و به رنگ*آمیزی

طرفه پیچیده به طومار زمانی گل من

شهریار این همه کوشد به بیان تو ولی

چه به از عمق سکوت تو بیانی گل من


نوشته شده در جمعه 26 اردیبهشت 1393 | ساعت 12:24 ق.ظ | توسط ابراهیم |نظرات |

آمـدی، جـانـم بـه قـربـانـت ولــی حـالا چـرا بی وفـا

حـالا کــه من افـتــاده ام از پـا چـرا

نوشـدارویی و بعـد از مرگ سهـراب آمدی

 سنگدل این زودتر می خــواستی، حالا چـرا

عـمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

 من که یک امروز مهـمـان توام، فـردا چـرا

نـازنـیـنا مـا بـه نـاز تـو جـوانـــی داده ایــم

 دیگـر اکنون با جوانان ناز کـن، بـا مـا چـرا

وه کـه بـا ایـن عـمرهـای کـوتـه بی اعـتبار

 این همه غافل شدن از چون منی شیدا چـرا

شورفرهادم به پرسش سر بزیر افکنده بود

ای لـب شـیـرین جـواب تـلخ سربالا چـــرا

ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت

 این قدر با بخت خواب آلود من، لالا چـرا

آسمان چـون جمع مشتاقان پریشان می کند

 در شگـفـتم من نمی پاشد ز هـم دنــیـا چـرا

در خـزان هـجر گـل ای بلبل طبع حــزین

 خامُـشی شـرط وفـاداری بـود، غـوغـا چـرا

شهـریارا بی حبـیب خود نمی کردی سفر

این سفـر راه قـیامت می روی، تـنهـا چـرا


نوشته شده در جمعه 26 اردیبهشت 1393 | ساعت 12:22 ق.ظ | توسط ابراهیم |نظرات |

اینجا تاریکه من میترسم...صبر داشته باش من کنارتم....فرزندانتو خواهی دید که با روشنایی چیکار میکنن...میتونی از پنجره پایینو نگاه کنی...اینا یعنی فرزندان منن؟! یعنی اینهمه پیشرفت کردن؟!یعنی شبا دیگه دنیاشون تاریک نیست؟..اره بچه هاتن  زیباست نه؟ ...اره خیلی...میخوای بریم نزدیک تر؟ بریم...نه اینا که بچه های من نیستن...اینا که اصلا ادم نیستن....چرا هستن خوب ببین.....پس چرا اینقدر خشک و بی روح!...یعنی قلب ندارن؟! چرا دارن...ولی دیگه حسی توش نیست... فقط خون که تو پمپی به نام قلب جریان داره....اون پیر مرد چرا صورتش خیسه...حتما باران باریده نه؟...نه...گریه کرده...چرا؟!....چون امروز بچه هاش بدون شام خوابیدن...مگه خدایی نداره که بهش بگه؟...چرا داره...ولی تا حالا چیزی از من نخواسته...یعنی خیلی وقته منو فراموش کرده...تو چی فراموشش کردی؟...نه ..اگه اینطور بود نمیوردمت اینجا...پس چرا منو اوردی اینجا؟...
چون تو مسئولی....یعنی چی؟...یعنی یه چیزی رو یاد بچه هات ندادی... چی؟....آدم بهش یاد بده که وقتی چیزی میخواد از من بخواد نه از بنده من....بریم واسه امشب بسه شاید ایندفه فهمیدی تاریکی اتاقت به اندازه تاریکی قلب بچه هات نیست.....

گفتگوی خدا و ادم


نوشته شده در جمعه 26 اردیبهشت 1393 | ساعت 12:01 ق.ظ | توسط ابراهیم |نظرات |

دختر و پسری با سرعت ۱۲۰ کیلومتر سوار بر موتور ...
دختر: یواشتر من میترسم
پسر : نه خوش میگذره
دختر : نه نمی گذره . خواهش میکنم خیلی وحشتناکه
پسر : پس بگو دوستم داری دختر : باشه باشه دوست دارم حالا خواهش میکنم آرومتر پسر : حالا محکم بغلم کن (دختر بغلش کرد.) پسر : میتونی کلاه ایمنی منو برداری بذاری سرت ؟ اذیتم میکنه... روزنامه های روز بعد : موتور سیکلتی با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت به ساختمانی اصابت کرد موتور ۲ نفر سر نشین داشت اما فقظ ۱ نفر نجات یافت حقیقت این بود که اول سر پایینی پسری که سوار موتور بود متوجه شد ترمز بریده اما نخواست دختر بفهمد در عوض خواست که یک بار دیگر بشنود دوستش دارد... 

نوشته شده در جمعه 26 اردیبهشت 1393 | ساعت 12:01 ق.ظ | توسط ابراهیم |نظرات |

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد ...

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟!...

ولی بسیار مشتاقم، که از خاک گلویم سوتکی سازد...

گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش ...و او یکریز و پی در پی، دم گرم خوشش را در گلویم سخت بفشارد...

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد...

بدین سان بشکند در من، سکوت مرگبارم را ... دکتر علی شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 | ساعت 04:28 ب.ظ | توسط ابراهیم |نظرات |


قالب رایگان وبلاگ پیچك دات نت