تبلیغات
*خاطره وتنهایی* - فراموش شده


*خاطره وتنهایی*

بهترین هااا

      به نام افریننده ی عشق

اقای حسینی  اقای حسینی با شما هستم  اقای مهندس حسینی تا کی در ایران می مونید من که  چند دقیقه ای میشد  رفته بودم تو فکر یه دفعه به خودم اومدم درسته هنوز تو فرودگاه بودم.ببخشید حواسم نبود نمیدونم شاید یکی دو ماهی  بمونم  بعد نیم ساعتی صحبت  با اون اقا  ازفرود گاه خارج شدم با خودم بار زیادی نیاورده بودم فقط یه چمدان و یه ساک که همه ی خاطرات جوانی  و نوجوانیم داخل اونا  بود اولش خواستم به شوق ورود به وطنم پیاده روی کنم ولی افسوس که کهولت سن  مجال نداد دوباره درد پاهام شروع شد واسه خاطر همینم بود مجبور شدم تاکسی بگیرم  به راننده تاکسی  گفتم که منو به یه هتل برسونه  توراه راننده سوال های زیادی ازم میپرسید که از این قراربودند:خیلی وقت خارج تشریف دارین بله .کس وکاری هم اینجا دارین با یه نگاه خیره به اون شدم دوباره منو در فکر فرو برد ولی زود خودم  رو سریع جمو وجور کردم بیچاره راننده که تا اون موقع که فکر کرده بود منو ناراحت کرده به روش نیم لبخندی زدم و گفتم اینقدرا هم بدبخت نیستم او گفت عذر می خوام منظوری نداشتم زیر لب گفتم  پدر و مادر پیری دارم ولی اخ که نمی دانستم اصلازنده هستن یا نه. برادر وخواهری هم دارم که حتی نمی دانم شغلشان چیست؟راستی ازدواج کردن؟ تو زندگی شان موفق هستند ؟ راننده که دیده بود دارم با خودم حرف میزنم  کاری باهام نداشت . یه هو گفت:اقا رسیدیم .اینم یکی از بهترین هتل ها خوش بگذره وقتی داشتم کرایش رو حساب میکردم  شمارش بهم داد گفت اگه کاری داشتین بهم زنگ بزنین راستی اقا اسمم فرخ هستش  ولی شما اسمتونو نگفتین یکم فکر کردم وگفتم نیما مثل اینکه دوباره رفته بودم تو فکر اخه وقتی به خودم اومدم فهمیدم راننده رفته بود ساک هارو بذاره جلوی در هتل بعدش خداحافظی کرد ورفت. سلام خانم اگه میشه یه اتاق می خواستم کلیدرو گرفتم ووارد اتاق شدم خستگی غربت داش روی شونه هام سنگینی می کرد سرم رو که گذاشتم رو بالش خوابم برد .

تقریبا ساعت های 10 شب بود که مهماندار هتل در و زد شام رو اورده بود وای چقدر خوابیده بودم ازساعت دو نیم تا حا لا. غذا رو خوردم یه دوشی گرفتم چون حوصله ام سر رفته بود زدم بیرون نزدیکی ها  یه  پارک بود جونایی رودیدم که داشتن در مورد کنکور و نحوه ی خوندنشون با هم صحبت می کردند که منو بردند به حال و هوای  دورا ن کنکور خودم  از سال سوم دبیرستان با تعدادی از دوستامون شروع کرده بودیم برای خوندن  واسه ی کنکور  دوران عجیبی بود همه ی ما بدون اینکه که برای چی داریم درس میخونیم  به شدت تو خونه شروع کرده بودیم به قول دوستام خوردن کتابا . روزی  تو خونه بودم که

مادرم وارد خونه شد منم که طبق معمول داشتم درس می خوندم .ولی نه یه صدای غریبی هم داشت میومد صدای دلنشینی داشت .با مادرم صحبت میکرد ومی گفت مرسی عمه جون اخه مادرم خیلی تنهاست باشما احساس خوشحالی میکنه وکمتر غصه ی بابام رو میخوره .که بعدا من فهمیدم که پدرش تصادف کرده و فوت شده بود داشت واسه ی مادرم می گفت اگه شمارو نداشتیم نمی دونم چیکار می کردیم منم که دیگه درس رو ول کرده بودم داشتم از پشت در به حرفای اونا گوش می کردم یه دفه در اتاقم باز شد مامانم بود ازم پرسید  :نیما پسرم اون دارو هایی رو که پدرت از اصفهان خریده بود رو کجا گذاشتیم منم که شوکه شده بودم به ارامی گفتم  نمی دونم .ورفت به دختره گفت دخترم تو برو پیداش می کنم و برات میارم ا ونم گفت  باشه به خاطر همه چی ممنونم و رفت

صداش به دلم نشسته بود داشتم دیونه میشدم که اون کی بو د مامانم اونو از کجا میشناخت  بعد یکی دو ساعت واسه ناهار منو صدا زدند بابام سر میز ازاوضاع کار خونه اش می گفت که قسمت تولیدش کم کم داره از کار میفته  یه صدایی منو صدا میزد مادرم بود انگار تو خودم بودم وتوجه اونارو به خودم جلب کرده بودم خواهرم که یه سال ازمن بزرگتر بود با خنده گفت حتما عاشقه عاشق با شماییم کجایی یه نگاهی بهش کردم وگفتم حالتو میگیرم

بعد ناهار دوباره رفتم  سر درسام پس از یکی دو ساعت مادر گفت من پاها درد میکنه این دارو هارو ببر به این ادرس .مثل اینکه پیدا کرده بود من که داشتم از شادی میمردم به سرعت گفتم باشه  اون که میدونست من همچین عادتی ندارم گفت به حق چیزای نشنیده و ندیده میخواست بره که گفتم  این مال  کیه؟ مادر این مال یه بنده خدایی که شوهرش دو سه ماهییه  که تصادف کرده خودش نمی توتست اینارو پیدا کنه واسه همین سپردم بابات  چند روز پیش براش بگیره حالا زود باش ببر که داره دیر میشه ودر اتاقو بست زودی حاضر شدم لباس های چرمی رو که دوست بابام ازپاریس گرفته بود رو پوشیدم وقتی داشتم میرفتم خواهرم  شیوا داشت از بیرون میومد اونم داشت برای کنکور اماده میشد .به به داشی گل خوشتیپ شدی بابام صبر کن پیاده ها هم برسن  کجا به سلامتی ؟ به خودم مربوطه . اوهع چه عصبانی  در رو  بستم و رفتم تو راه ارش رو دیدم اگه با انصاف گفته باشم همیشه به اون حسودیم میشد اخه اون خیلی زیباست وزرنگ و خوش تیپه یه کم باهم حرف زدیم گفت درسا رو کجا رسوندی ؟خوبه تایه جاهیی رسیدم ولی به تو که نمی رسم .راستی نیما من یه کتاب خونه ای پیدا کردم که هم مجهزه وهم جون میده واسه درس خوندن .زوج و فرده نه دختر و پسر قاطی سالن های مطالعه ی خیلی بزرگی  داره میای از فردا بریم عضو بشیم اونجا درس بخونیم نمی دونم شب بهت پیام میدم اگه بیام پس تا شب خداحافظ باشه بای .راهم گرفتم رفتم تا برسم به اونجا جلوی درشون ...

وای اصلا حواسم نبود ساعت 2 شده بود دیگه دیر بود ازپارک بیرون اومدم و رفتم به طرف هتل  شام رو داده بودن . همون جا تو لابی یه چیزی خوردم ورفتم خوابیدم. حول حوش ساعت 8و 9 بود که دوستم از المان زنگ زد سلام اقا نیما مارو فراموش کردی اون اهل المان بود و لی فارسی رو از من یاد گرفته بود . نه بابا من که تا زه یه روز نیست اومدم باشه خوش بگذره راستی 500 نفری رو که  گفته بودی رو استخدام کردم. کاری نداری؟ نه پس خداحافظ . خدا حافظ  .یاداوری خوبی بود زنگ زدم تا به دختر و پسرم که گفته بودم وقتی رسیدم تماس میگیرم .سلام دخترم چیکار می کنین خوبین  داداش چیکار میکنه  درساتونو خوب بخونین اگه کاری داشتین به این شماره زنگ بزنین باشه باباجون. مراقب خودتون باشین .خداحافظی کردم تلفن رو قطع کردم .صبحانمو خوردم و زنگ زدم به موبایل راننده تاکسی و بهش گفتم  اگه ممکنه نیم ساعته دیگه اینجا باشه اونم اومد و سوار ماشین شدم بهش گفتم  یه چرخی تو تهرون بزنیم پشت چراغ قرمز وایستاد 100 ثانیه بود خوب زیاد بود داشتم به بیرون نگاه می کردم .اره اون روز رسیدم به جلوی در اونها که دارو هارو تحویل بدم  در زدم و در رو باز کردن اره خودش بود همون صدایی که سریع به دل می نشست . ببخشید شما ؟ااااا من از طرف نوشین خانم اومدم من پسرشونم اخ ببخشید بفرمایید تو کسی خونه نیست .می گفت بیایین تو ولی ان قدر با حیا بود که با دستش در  رو گرفته بود .سرم رو که بالا اوردم وای ماتم برد دختری  با چشای ابی  صورتی سفید که فرشته ها پیش اون کم میاوردن  مادرش با کمک همسایه اش می خواست بره تو منو که دید گفتم من نیمام پسره نوشین خانم هستم اومدم... تعارف کردن برم تو ولی نرفتم دارو هارو دادم گفتم اگه کاری ندارین من میرم مرسی پسرم خدا پشت و پناهت ..وقتی میرفتم که شنیدم مامانش گفت دخترم الهام کمکم کن بریم تو...

نفهمیدم چچوری به خونه رسیدم . فقط داشتم به اون فکر می کردم...شب به دوستم پیام دادم که فردا بیا بریم ....به این فکر می کردم کهچجوری میتونم بیشتر باهاش حرف بزنم ویه دفعه اونقدر بهش علا قه پیدا کرده بودم که حتی تو فکر ازدواج باهاش بودم ...

اون روز با ارش رفتیم کتاب خانه  ثبت نام کردیم  از همون روزم شروع کردیم اونجا درس خوندیم .چند روزی گذشت ... حول و حوش ساعت 2بود با ارش میخواستیم بریم  یه چیزی بخوریم و دوباره بر گردیم به کتاب خونه .تو راه وای کی رو دیدم ؟الهام بود سریعا ارش رو دک کردم گفتم تو برو من هم میام  خودم از پشت به الهام رسوندم .سلام الهام خانم.گفت ببخشید شما ؟ااااامن من من اون روز اومدم جلوی در شما ..اه بله درسته ..چند لحظه ای حرف نزدیم ..نگاش طوری بود که اگه کاری دارین بفرمایید ...زود به خودم اومدم حال مادر تون خوبه ...مرسی  .بله دکتر گفته  داره خوب میشه .خدارو شکر .الهام خانم شما دارید میرید خونه  نه دارم میرم  کتاب خونه   اچه جالب من و دوستم هم چند روزی هست میام اینجا .بله درسته مثل اینکه  منتظر شماست ؟اگه کاری ندارین ...بله بفرمایید

ارش داشت ازدور به ما نگاه می کرد .مگه بهت نگفتم برو من میام .کی بود بلا  به تو ربطی نداره .حالا اونو که بعدا حساب میکنیم . خیلی بی شعوری ارش .بیا بریم غذا بخوریم دیر شد بعدش هم دیگه رفتیم به طرف خونه  اون روز من تا صبح فقط فکر می کردم که چرا من همچین احساسی رو نسبت به اون پیدا کردم یعنی میشه واسه ی همیشه داشته باشمش  ولی من سنم کم بود نمی تونستم با مادرم در موردش صحبت کنم دیگه نتونستم بخوابم بلند شدم ساعت که 4ونیم بود گفتم بلند شدم تاحداقل درسامو بخونم ولی نشد این احساس تمام فکرو ذهنم رو گرفته بود  با خودم گفتم خدایا یعنی من دارم دچار گناه شدم یا دارم میشم  واسه نماز صبح بلند شدم اخه خداجونم همیشه شنونده های دردو دل های من بود اخه خدا من فقط دوسش دارم احساس می کنم حاضرم جونمم حاضرم براشبدم ولی خار تو پاش نره خدایا من تا حالا دل کسی رو نشکستم تو هم دلمنو نشکن خداجنم میدونم که من بنده ی بی چیز توام من که در مقابل تو مورچه ای بیش نیستم هرچه که تو میدونی درسته پس هر کری که صلاح انجام بده داشتم گریه می کردم اخه مگه میشه .....که یهو فهمیدم خواهرم وارد شد زود اشکام رو پاک کردم .وای داداشیه گلم چی شده فدات شم چی مشکلی داری گفتم هیچی .کاری داشتی اومدم واسه صبحانه صدات کنم باشه میام .رفتیم به کتاب خونه حوسم جمع نبود ولی حداقل وانمود می کردم دارم درس میخونم ارش متوجه شده بود ولی حرفی نزد که ناگهان الهام بود وارد کتاب خونه شد تو یکی از صندلی ها نشست و شروع کرد به درس خوندن چشمام رو فقط دوخته بودم به اون خیره شده بودم به اون ولی الهام حواسش نبود ارش که فهمید گفت هی اقا کجایی؟ هیچ جا. ساعت 6ونیم بود که الهام دیگه می خواست از اونجا بیرون کیفش رو جمع کرد رفتم دنبالش گفتم  سلام . سلام

من میخواستم بپرسم رشته ی شما چیه ؟گفت هم رشته بودیم .گفتم اگه کتاب یا جزوهای خواستین بهم بگین بهتون میدم .باشه مرسی رفت...پشت سرم ارش وسایلمون رو جمع کرده بود گفت دیگه بسه بریم یکم پارک بعدا میریم خونه نشسته بودیم که اون گفت :نیما چرا به من نمیگی  چت شده ؟یکم سکوت کردم ...گفت باشه نگو .شروع کردم به گریه ارش راستشو بخوای چند روزییه که من حال خوشی ندارم اصلا تو تا حالا عاشق شدی ؟نه واسه ی ادمایی فقیری مثل ما عشق که نون و اب نمیشه ...افسوس اون روز فهمیدم ارش دلی خسته تر از من داره  اره راست میگفت اخه اونا خونواده ی فقیری بودن ولی زندگی معمولی داشتن به خاطر همینم زیاد درس میخوند تا در اینده  بتونه ادم موفقی بشه .گفت مگه تو شدی ؟اره ازتعجب داشت می خندید اخه دلیلت چیه تو که زیاد اون رو نمیشناسی  درسته ولی عشق دلیل و منطقی نداره .حالا میخوای چیکار کنی نمیدونم ارش شب و روزم شده اون حتی تنها دلیلی که من میام کتاب خونه همینه دیگه چون هر چند کم ولی باز اونجا میبینمش  نمی دونم اگه اون نباشه من باید چیکار کنم ؟چطوری میتونم زندگی کنم ؟حتما خودمو میکشم .......

اقا مهندس  مهندس  جان میگم شهر اصلا تغیری کرده ؟اقا مهندس من مدت یه ساعتی بود تو فکر بودم متوجه نشده بودم که 1ساعتی هست داریم تو خیابون می گردیم راس می گفت دقت که کردم دیدم درسته برعکس من که روز به روز داشتم پیر میشدم و موهام داشت می ریخت و انواع بیماری هارو می گرفتم چین و چروک های صورتم عمر زیادم رو به من  متلک میانداختند و دیگه اروم اروم افتاب زندگیم داشت غروب می کرد ولی انگار افتاب دم صبح تهران داشت یواش یواش  جرقه های زندگی رو میزد .ساختمان های زیادی ساخته شده بودن برج ها و فضای سبز ها و منظره های مصنوعی که شهر رو اریش کرده بودند

فردایی دوباره شروع شد دوباره ذهنی بی میل  اما قلبی همچنان  تپنده  برای دیدن معشوقی که هوشم را را سر برده بود تو راه که داشتیم می رفتیم به کتاب خونه رودیوار این رونوشته بود که من خوشم اومد:کو طبیبی تا بشکافد قلب خونین مرا تا بداند من نمردم عشق تو کشته مرا

گفته بودند هر بیماری طبیبی دارد پس طبیب دل من باش که بیمارتوام.

داشتیم مثلا سر گرم  درس خوندن بودیم که الهام  پریشون وارد اونجا شد یعنی چی شده بود بود یه چیزی به دوستش گفت رفت دویدم دنبالش الهام خانم چی شده چه اتفاقی افتاده ون داشت زار زار گریه می کرد .خوب بگید چی شده ؟مادرم مادرم .... مادرتون چیشده  اون خیلی وضعش بده بردنش بیمارستان چرا نمی دونم یه هو حالش بد شد پس زود باشین بریم خونه ی ما تا مادرو پدرم رو هم خبر کنیم ولی اون داشت گریه می کرد سریع یه ماشین گرفتم  خونه که رسیدیم اون به مادرم توضیح داد و سریعا رفتیم  بیمارستان .وارد اتاق مادر اون شدیم دیدیم حالش خیلی بد بود به نظر می رسید داره نفس های اخرش رو می کشید الهام و مادرم جوری گریه می کردند که اشک از چشمان من سرازیر شده بود کسی نبود بگه تو دیگه چرا گریه می کنی ؟

ولی فضا طوری بود که کسی حواسش به من نبود ......

مامان ماما ن ماما...ماما الهام طوری گریه می کرد که سنگ به خون گریه می کرد ..اخه من چیکار کنم من بدون شما میمیرم مادرجون تورو خدا منو تنها نذار اون جلوی دهن الهام رو گرفت وگفت :این حرفو نزن من دیگه رفتنیم خودم دارم این رو می فهمم ولی تو باید زندگی کنی خدا همیشه خودش مواظب تو هستش .الهام دیگه نشست رو زمین وداشت موهاش رو می کشید صورتش رو می زد وای چه موقعیتی بود وحشتناک و پر ازدرد خدا برای هیچ کسی چنین روزی رو نیاره .من که نشسته بودم روزمین و به ارامی داشتم واسه ی خودم گریه می کردم یعنی الهام می تونس باور کنه که مادرش برای همیشه داره ازپیشش میره حتی اگه خودم رودر چنین حالتی تصور میکردم ارزو می کردم ای کاش میمردم یکی دیگه هم تو اتاق بود پرستار نحیفی بود که داش به ارامی اشک سیل راه می انداخت یه دفه مادر الهام دست مادرم رو گرفت وگفت :نوشین جان من تودنیا چیزی ندارم جز یه خونه که مال بدهیه شوهرمه واین دختر مادر الهام که انگار صداش از ته هنجرش میومد ادامه داد:الهام کسی رو نداره می ترسم بمونه اواره در حققم خواهری بکن بعد من مواظب الهام باش نه خانوم جون خودتون تا 200سال هستین مراقب الهام هستین  خدا سایتون رو کم نکنه نه نوشین من اخر خط زندگیم  زود باش بهم قول بده  این تقا ضای عاجزانه ی یه پیر زنه که داره میمیره مادرم با گریه و ناراحتی گفت فکر کردی اگه تونمی گفتی من این کارو نمی کردم بهت قول میدم تا اخر عمرم من یه دختره دیگه هم دارم قول میدم . اما وای یگر گوش های مادی دلسوز دیگر نمی شنید چشمان پر محبتش دیگر نمی دید صورت مثل ماهش دیگر سفیده سفید بود دستهایش سرده بی روح بود اری انگار جاده ی زندگی مادری رنج دیده مسیر تمام کرده بود مادرم دستشو صورتش رو بوسید وملافه ای سفید را روی او کشید واشهد را خواند .الهام از حال رفته بود وما متوجه نشده بودیم  .در حالی که همراه گریه  فریاد میزدم پرستار را صدا زدم  پرستار و دکتر اومدن سراغش .....دکتر :چیزی نیست فقط فشارش افتاده . بیچاره الهام چ

طور می خواست بااین قضیه  روبه رو میشه  تنها بود وتنهاتر میشه .......................................

تا چهلم ان مرحوم که الهامم با ما زندگی می کرد. درسته حالا دیگه قلبم خیلی بهم نزدیک بود اما من حتی یک بار هم به روش نگاه نکردم چون من ترسیدم دچار گناه بشم و نگاهی بی شرمانه داشته باشم  میخواستم بعد چند ماه  در مورد ازد واج خودم و الهام صحبت کنم  ولی حتی الهام منو داداش صدا می کرد چطوری میتونستم  موضورو یه روز به خودش بگم .

مامان وبابا داشتن درمورد الهام با هم حرف میزدن همه ی ما هم بودیم حتی الهام  خیلی به من نزدیک بود بابام گفت از امروز شما ها یه خواهر دیگه پیدا می کنین به یه عاقد می گم که فردا بیاد شمارو خواهر و برادر بکنه یعنی صیغه ی خواهر و برادری بین شما ها بخونه .......وای انگار منو یه دفعه اتیش زدند گر گرفتم  قرمز شدم روحم اتیش گرفت اروم رفتم به اتاقم تا میتونستم گریه کردم که دیگه چشمام پف کردند اخه چه جوری میشه با کسی که می خواستم با هاش ازدواج کنم داره خواهرم میشه شب شام نخوردم  وشب تا سحر هم نخوابیدم دیگه تصمیم گرفتم  همه چی رو بهش بگم ولی جراتش رو نداشتم ......

صبح ساعت 10 پدرم سر کار بود مادرم هم رفته بود بیرون و خواهرم هم رفته بود حمام  در زدم وارد اتاق الهام شدم  سرم رو پایین انداخته بودم گفت سلام داداش نیما  خوبین ....ببین الهام خیلی صبر کردم وخواستم بعد چند ماه اینو مطرح کنم ولی نمیتونم این طوری نابود میشم ببین الهاممن از اون روزی که  صداتو شنیدم .دیدمت دیونه شدم {نشستم رو زمین } ببین من تورو دوست دارم خیلی بیشتر از اونی که تو فکرش رو بکنی  من عاشقتم عاشقتم ...می خواهم با هات ازدواج کنم ولی نظر تورونمی دونستم ....ولی مممنننن.....بهت قولمیدم نذارمتو زندگی حتی یک قطره اشک از چشمات بیاد من خیلی وقته دلم واسه ی تو میتپه  بدون تو زندگی برام معنایی نداره مرگ بهتر از جدایی من و توست .....

ولی این فقط تویی من کس دیگه ای رو دوست دارم من عاشق ارشم  ولی نتونستم به اون بگم وغیر اون با هیچ کس دیگه ای ازدواج نمی کنم ....ارش ارش ...الهام گفت :و اگه بودن من اینجا اذییت میکنه من میرم از اینجا ولی اینو بدون زندگی ما ازهم جداست ...واسه ی اینم که دچار گناه نشیم از اینجا میرم من تورو به عنوان برادرم دوست دارم  و.......

من که انگار با خمپاره زده بودند ارام بی روح رفتم حاضر شدم ورفتم بیرون رفتم پیش پدرم گفتم بابا منو بید بفرستید فردا به المان اگه این کارو نکنین خودم رو میکشم اون هر کاری کرد من بهش نگفتم چی شده بابا که متوجه جددیت من شده بود سریع به حرفم گوش کرد و دیگه نپرسید......شب برای الهام نوشتم وگذاشتم توی کیفش که این بود ":اگر حتی پروانه میدانست با نزدیک شدن به شمع عاشق و در اخر کشته ی او میشود این کارو میکرد" من عاشقتم نمیتونم بد بختی  تو رو ببینم من رفتم که رفته باشم ........بعد رفتن به المان هیچ ارتباطی با خانوادم نداشتم  وهیچ کس

تو اونجا درس خوندم کار کردم و تلاش کردم بعد چند سال با کمک دوستایی که پیدا کرده بودم یک شرکت کامپیوتر ی راه انداختم اخه من مهندس شده بود یه روز تو شرکت با یکی از مشتری هام که خانم بود اشنا شدم اون دختر خوب و مهربانی بود من دسش داشتم ولی هیچ وقت عاشقش نبودم خودشم میدونست ولی عاش ق همدیگه بودیم حتی اون رابطه ی عاشقی من رو هم میدونست  دوست وهمسر خوبی بود ولی چند سال پیش در اثر سانحه ی تصادف با اتومبیل فوت کرد انگار بدبختی از سرو کله ی زندگی من بالا می رفت

ویه دختر و پسر 20 ساله دارم  حالا من جز ملیاردر های المان بودم ولی همیشه جای الهام در زندگیم خالی بود.

ای وای شب شده رسیدیم  جلوی هتل ولی من هچ چی نفهمیدم مرسی اقا فرخ خداحافظ فردا زود بیا  چشم اقا مهندس .

شب تصمیم گرفتم برم مامان و بابام رو پیدا کنم.

صبح زود رفتیم خونه ی ما در زدم ولی کسی در رو باز نکرد قلبم داشت تند تند میزد واسه ی یه مرد 45 ساله مضر بود کلیدم رو از اون روز غمناک داشتم وارد شدم  خونه سوت وکور بود ولی زیبا گل های قرمز و صورتی حیات رو پر کرده بودند درخت ها شکوفه داده بودند  حیات مثل بهشت شده بود فوواره ها داشتن  اب پاشی میکردن . نشسته بودم تو حیات که در باز شد خواهرم بود وای چه خانومی شده زیبا و با وقار با چادر دیگه نمی  تو نستنم تحمل کنم خواهرم هم همین طور گریه کنان پرید تو بغلم اونقدر سرش رو بوسیدم  در حالی که گریه میکرد :اخه داداش چرا  چرا ترکمون کردی  بی وف نمی گی خواهری داری که تنهاست اخه خواهر تنها چرا تو که ما مان بابا رو داری گریش شدت گرفت وای  ی ی ی ی ی  داداش مامان با بابا 8 ساله که از پیش ما رفتن .انگار کمرم شکست  سرم درد کرد و نشستم فرخم که پیشم بود منو بلن کرد ولی یه دفه چشم به یه اشنا خورد میشناختمش مردی بلند قامت . چهره ای زیبا  شسته رفته اره خودش بود ارشششششش

خواهرم گفت اره داداش ارشه .ما 20 ساله که ازدواج کردیم ارش که داشت گریه می کرد دوید طرفم بغلم کرد دوست گلم بی معرفت چرا تنهام گذاشتی مگه ما دوست نبودیم ....ولی گیج شده بودم پس الهام چی مگه اون نگفته بود که......ساعت 14 بود خانومی زیبا هچنان جوان ورعنا وارد شد شیوا گفت شناختیش الهامه اومد {شیوا گفت الهام حالا خانوم معلم شده} جلو در حالی که اشکاش سرازیر  شد دوید به طرف داخل.  کلی باهم حرف زدیم ولی الهام نیومد پایین و فرخ هم که فرستادمش رفت شب ساعت 1 بود اومدم به حیاط تا به اسمان نگاه کنم به روزگاریکه داشتم 

الهام هم اهی کشید و وارد حیاط شد پشت سرم بود شروع کرد بعد اینکه نامت رو خوندم. فهمیدم که رفتی کلی اشک ریختم کاش بهت درغ نگفته بودم من از ارش خوشم نمیومد  ولی اون موقع فکر کردم اگه باهات ازدواجکنم تا اخر عمرم باید احساس ترححم بکنم . من تا حالا ازدواج نکرده ام ومنتظر تو بودم امروز از الهام شنیدم که تو ازدواج کردی  ولی هنوزم به اندازه ی 18 سالگیم دوست دارم واسه ی همسرت هم متاسفم  من که دیگه طاقتش رو نداشتم فریاد زدم تو تو تو میدونی چی به روزم اوردی زندگیم رو خراب کردی فقط به خاطر غرورت  برو گمشو دیگه نمی خوام ببینمت  ولی من ....گفتم بروووو.....شب تا سحر بیدار بودم فردا رفتیم سر قبر مامان بابا اونا گفته بودن به شیوا که ما نیمارو به خاطر کارش حلال کردیم  امید واریم  زندگیش همیشه با دوام و با محبت باشه من دراز کشیدم قبر مامانم رو بغل کردم و بوسیدم بعد زار زار گریه کردنم ....اومدیم به خونه ..زنگزدم به وکیلم تا همه سهام ها ثروتم رو واسه من پول بکنه و برام بفرسته  به پسر و دخترم هم زنگ زدم  تا بیان اونا هم قبول کردن صبح بود همه نشسته بودن  صبحانه می خوردن که الهام  دوتا چمدون برداشته بود که بره حرف های دو روز پیش من  روش اثر گذاشته بود خداحافظی کرد بره که شیوا گفت کجا؟من از بالا رسیدم تا دیدم گفتم خانوم مارو 30 سال الاف خودش کرده وحاله می خواد تو اون دنی برم دنبالش مگه نه عروس خانوم

همه خندشون گرفت ...گفتم نه برو ولی این دفه خودم راننده تاکسیت میشم ...تا ازدستت ندم    ....خوب حالا خانوم میشه برسونمتون  برگشت به من خندید منم خندیدم همه خندیدیم وگفتن مبارکه اره من ازش خواستگاری کرده بودم فردا بعد از ظهر که بچه هام هم اومده بودن و خوشحال بودندند.

یه عروسی گرفتیم و هزاران ادم رو شام و ناهار دادیم هم به عنوان احسان پدر و مادر الهام ومن

 ومن  یه شرکت بزرگ صنعتی همراه با چند تا کارخونه که با ارش که مهندس شده بود شریک شدیم وفرخ رو هم راننده شرکت کردم راستی شیوا هم دو تا بچه   داشت به زیبایی مهتاب

وبا فرزندان من رفیق شده بودند

..........حالا من و الهام جلوی بالکن  خونه دست در دست هم به اسمان و ستاره هایش نگاه میکردیم....

                                                                     وخدارو شکر می کردیم.... love

 

دوستان یادمان باشد شاید ازدست دادن عمر حاصل یک لحظه غرور باشد.

نویسنده:ابراهیم    تهیه و تنظیم :ابراهیم

دوستای گلم نظر یادتون نره منتظرم


نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 | ساعت 12:37 ق.ظ | توسط ابراهیم |نظرات |


قالب رایگان وبلاگ پیچك دات نت