تبلیغات
*خاطره وتنهایی* - باتو....


*خاطره وتنهایی*

بهترین هااا

این نوشته رو صفحه ی یه کتاب درسی   قدیمیم  پیدا کردم واستون مینویسم:

باتو به لب دریا رفتم وبایاد تو به رویا رفتم با عین خود دیدم در بین موج هاییم ...

بایک قایق کوچک بایک پاروی زیبا در کنار هم دستمان در دست هم در غروب زیبا با اواز مرغان عشق دریا با یک نسیم ملایم سوی سرزمین ناپیدا و بی هویت با یک شمع سوزان وبا یک دسته گل مریم ویک خرمن عشق محبت علاقه و شورو شوق وعاطفه صمیمیت در حرکت بودیم همه جهان با دیدن این صحنه ی زیبا و رویایی متحیر گشته بودند شاید انجا اخر دنیای عشق و عاشقی بود شاید انجا دیگر زنده ماندن معنی نداشت شاید انجا سرزمین ارزوها بود و شاید انجا سرزمین  لیلی ومجنون دیگری بود پس بیا دل از ته دل کنیم که همه ی دل ها به دلدار برسند…

 

...نابینا به ماه گفت :دوستت دارم ماه گفت چطوری؟تو که نمی بینی؟ نابینا گفت اگه میدیدمت عاشق زیبایی ات می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت شدم..


نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | ساعت 12:36 ب.ظ | توسط ابراهیم |نظرات |


قالب رایگان وبلاگ پیچك دات نت