تبلیغات
*خاطره وتنهایی* - افسوس.....


*خاطره وتنهایی*

بهترین هااا

  با سلامی از عمق قلبم چند روز پیش داشتم فکر می کردم واقعاهدفم تو زندگی چیه یعنی فقط واسه این به دنیا اومدم که بمیرم  نمیدونم شاید ولی  ولی اینو میدونم که خدا بیشتر از من میدونه مثل اون روز که پیر مردی میگفت :اخ که عمر زود میگذره مثل برق و باد. یعنی چی ؟مگه 70 سال کمه تقریبا میشه 2177280000 اینقدر ثانیه ولی نتونست منظورش رو بگه فکر کنم لب حرفش این بود که تو دنیا نتونسته بود کاری بکنه دیگه داشت ثانیه های عمرش رو میشمرد حتی اگه خدا می خواست تا 200ساله دیگه هم زنده بمونه فکر کنم دیگه خودش نمی خواست اخه عمری که بخواد بیهود بگذره بهتره که اصلا نگذره خودش گفت .....

ولی به نظر من اگه تونسته بود هر سال فقط به جای شکستن 1دل 20 تا دل رو بدست  بیاره الان خاطره ی هرکدوم میتونست واسش امید وار کننده باشه ودلش شاد اخه میشد 1400 تا پشتوانه ی شادی برایش .......به قول خودش اگه اون روز دست پیر زن گوژپشت رو می گرفت و از خیابون رد می کرد الان تو اتوبوس سر پا نمی ایستاد اگه بجای زدن تو سر بچه ای که با اصرار و گریه می خواست کفشاش رو واکس کنه با محبت حرف میزد الان یه خاطره میشد واسه نوه هاش .....اگه تو جوونی به عقیده ی مردم احترام میذاشت الان یه عالمه تفکر و حرف واسه گفتن داشت .....اگه با بچه هاش خوب رفتار می کرد الان همه ی بچه هاش دوسش داشتن ......اگه با همسرش دوست بود تا زن و شوهر الان یه همدم داشت واسه  روز های تنهاییش ....

اگه به جای خوابیدن 13 ساعته  7 ساعت می خوابید و بیشتر تلاش می کرد شاید الان تونسته بود هزاران نفر رو از فلاکت نجات  بده ....  اگه به جای اینکه پول هاش رو تو بانک بذاره یه کارگاه کوچیک  درست کرده بود شاید الان 50 خانواده شب رو سیر رو بالش نمی ذاشتند .....اکه تو دنیا فقط به فکر خودش نبود و به فکر دیگران هم بود شاید الان.... واگه به جایه این که از نصف بیشتر غذا هاش رو بیرون بریزه....شاید الان به دست مردی در ساندویچی نگاه نمی کرد ....مرد از روی صندلی پارک بلند شد ...منم بلند شدم  دنبالش گفتم پدر جون خونتون کجاست اهی کشید و گفت :کاش خونه ای داشتم در وسط بیابان ....ولی پسر جان خونه ی من تو بهزیستیه اخه بچه هام ترکم کردن مرد با تنها بچه ی بی جونش همون عصاش داش میرفت ارام ارام ارام ......مثل اینکه فهمیده بود دیگه اخره زندگیشه ....بعد رفتنش گریه ام گرفت .....وای چه سر نوشت تلخی.....

یه روز که از جلوی در بهزیستی رد میشدم اعلامیه ش رودیدم که فوت کرده بود .....بدون مجلس ترحیم .....بدون عزاداری......فقطه فقط ادرس ارامگاه ش بود .....از اون روز به بعد هر وقت میرم بهشت زهرا ....به اونم سر میزنم و واسش فاتحه میخونم ...یه روز        که سر قبرش بودم ....رییس بهزیستی اومده بود اونجا واسه ی فاتحه...منو که دید گفت حداقل یکی از نوه هاش به فکرش هست گفتم ولی من نوه اش نیستم فقط یه دوست ....بهم گفت ...توتنها کسی هستی که اومده بودی ...به دیدنش ...یه روز بیا ....تا دفتر زجر اور خاطراتش روببری بهت میدم..........ورفت.....

شاید در اینده از خاطره هاش براتون نوشتم ....

اخه من فردا باید برم کتاب خونه باید زود بخوابم ......

فعلا بای....


نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | ساعت 11:28 ب.ظ | توسط ابراهیم |نظرات |


قالب رایگان وبلاگ پیچك دات نت