تبلیغات
*خاطره وتنهایی* - ...یه دوست که ما هیچ وقت نمیبینیمش...


*خاطره وتنهایی*

بهترین هااا

سلام.... امیدوارم از این رمان خوشتون بیاد.....

نویسنده:ابراهیم

 به نام انکه خلق کرد انسان را از خون بسته

یه روز داشتم با خودم فکر میکردم که از کجا بدونم که اصلا خدا به فکر من هست یا نه اگه این طوریه پس چرا این همه میفتم تو دردسر یا اصلا چرا بیشتر ادما این همه گرفتاره بیماری و بیکاری و فقر و از این جور چیزا میشن مگه  نه اینکه خدا همه ی افریده هاشو دوس داره....پس چرا اخه چرا؟.....همین طور تو فکر بودم که پدر بزرگم اومد گفت چی شده  اراز گفتم هیچی فقط یکم گیج شدم فکرامو بهش گفتم خنده ای کرد ...اخه پسرم مگه همیشه خدا باید بگه مواظب ما هستش خدا همیشه به ما از خودمون نزدیک تره ...خدا با این مشکلات بنده هاشو امتحان میکنه تا ببینه که بنده اش از ایمانش میگذره یانه خدا همیشه هست فقط کافیه که از ته دلمون باهاش حرف بزنیم و صداش کنیم تا به دادمون برسه ولی ما همیشه خدارو فراموش میکنیم ...وقت هایی هم به فکر خدا میفتیم که بیفتیم تو دردسر اونوقته که میفتیم دست به دامن خدا.....ولی وقتی مشکلی نداریم وزندگی مون خوبه به یاد خدا نمیوفتیم...این نهایته بی معرفتیه.....ولی بازم به فکر ما هستش.....میبینی چقدر خدا مارودوس داره حتی با وجود اینکه ما فراموشش میکنیم... ولی اون بیشتر مارو دوس داره وبیشتر به فکر مونه که یه وقت مشکلی واسمون پیش نیاد....خب اراز جان حالا بریم سر شام بعد شام میام  یه  واقعیتی رو برات تعریف میکنم....منم که هنوز گیج بودم قبول کردمو رفتیم سر شام ...بابام تازه از سر کار اومده بود...اخه از ساعت 5 صبح تا الان که 10 شبه کار میکرده بهش دقت که کردم با وجود اینکه خسته بود ولی وقتی خواست اولین لقمه رو تو دهنش بذاره گفت.... بسم الله الرحمن رحیم ....داشتم از تعجب میمردم اخه با اون همه شدت خستگی ولی بازم یاد خدا از یادش نرفته بود ...شام رو که خوردیم اومدم پیشه پدر بزرگم تا اون چیزی رو که میخواست بگه رو تعریف کنه  نشستم کنارشو تا گوش بدم.....پدر بزرگم گفت اراز پسرم اینو که میگم واقعیه و یه داستان نیست....بعدش شروع کرد.....:تو یه شهر که برایه یه کار  اونجا رفته بودم با یه مرده 55 ساله که از قیافشم معلوم بود...اشنا شدم....صحبت که کردیم گفتم که امکان نداره فردا مشکلم حل بشه یعنی اصلا  نمیشه....گفت بذار یه جریانی رو تعریف کنم که قسم میخورم واقعیته....بعد گفت ...جوون که بودم حدودایه 25 سالم بود  3 سال بود که ازدواج کرده بودم از زمان ازدواج داشتم تو یه کارخونه کار میکردم..وضم خوب نبود هیچ کدوم از فامیلامون اصلا تحویلمون هم نمی گرفتن که بخوان بهمون کمک کن بااین حال داشتم زندگی مون رو به سختی میچر خوندم...یه نون خشک که بتونه شکم خودمو همسرم و یه بچه ی 3 ماهه رو سیر کنه اما روزگار سختی رو میگذروندیم.....با این وضع اجاره خونه و درا مد کارخونه دیگه فقط میتونستیم زنده بمونیم همیشه احساس میکردم که همسرم خیلی غمگینه ولی سعی میکردم به خاطر این اوضاع و احوال همیشه ازش معذرت خواهی کنم...ویه جوری از دلش در میوردم که جبران میکنم ....ولی اون مثل همیشه با مهربونی می گفت ما با عشق ازدواج کردیم با عشق هم با هم میمونیم..چی رو ببخشم این زندگیه هردو مونه  تا اخرش هم هستیم ...پس همینکه سالم نشستی پیشم خدارو هزار مرتبه شکر میکنم.....من دوست دارم و تا اخرین روز عمرم کنارت میمونم...اوضاع زندیگمون داشت بدتر و بدتر میشد سه ماه بود که اجاره ی خونه رو نتونستم بدم...از کارخونه انداختنم بیرون....حقوق سه ماهم رو هم ندادن ...هر چی دنبال کار گشتم نتونستم  پیدا کنم حتی حاتضر بودم بار بری هم کنم تا جلویه همسرو بچم شرمنده نشم ولی انگار خدا منو فراموش کرده بود ...دیگه کارم شده بود شبا گریه کردنو روزا دنبال کار گشتن ...یه روز شب ساعت حول و حوش  10 بود که دیگه خسته شده بودم داشتم گریه میکردم ...اخه خدا مگه من چیکار کردم که باید اینجوری عذاب بکشم اخه من که تنها نیستم دو نفر دیگه هستن که منتظرن براشون کاری بکنم منتظرن با دست پر برم خونه دیگه از بس با رویه سرخ رفتم خونه دیگه خجالت میکشم اصلا برم خونه شب باید دیر وقت برم خونه صبح ها هم زود بیام بیرون که نکنه چشمم تو چشم پر از اشک همسرم بیوفته  ولی تاکی مگه من تا کی میتونم این وضعو تحمل کنم دیگه از مرد بودن خودم دارم شرمنده میشم...دیگه کاری نمونده بود که نکرده باشم یعنی چی یعنی منو خونوادم این حقو نداشتیم که تو زندگیمون بخندیم یا نه دیگه یه زندگی خوب از ما رو بر گردونده بود ....شاید خدا هم بنده هاشو گلچین میکنه از هر کدومش که خوشش نیاد میذاره به حاله خودش یعنی خدا من گناه کردم که تو این دنیام ....اخه خداجونم مگه خودت یادم ندادی که فقط از تو کمک بخوام پس چرا منو نمبینی که دارم ذره ذره اتیش می گیرم....حداقل منو بکش و بذار خونو وادم تو ارامش باشن اگه خودم بودم یه لحظه هم تو این دنیا نمی موندم اخه این دنیا که ارزشی نداره بین دوتا دنیاس که به هیچ کدومش دل نمیبنده......من چه گناهی کردم که بچه یتیمم از وقتی فهمیدم پدرو مادری ندارم ....اونا هم تنهام گذاشتن اومدن پیش تو کاش منم با خودشون میووردن  پیش تو تا دیگه اینهمه زجر نکشم تا دیگه سرم پایین نباشه که دارم فقر رو با خودم یدک میکشم...داشتم با خودم و خدا کلنجار میرفتم پیاده میومدم که  از جلویه یه بیمارستان رد شدم که رو دیوارش نوشته بود :به یه یک عدد کلیه نیازمندیم.....تو دلم خیلی خوشحال شدم فکر کردم حداقل اینجوری میتونم خونوادم رو نجات بدم...رفتم تو بیمارستان به منشی قضیه ی اگهی رو گفتم منشی هم گفت با اقای دکتر باید صحبت کنید ...رفتم در زدمو رفتم دکتر داشت با تلفن صحبت میکرد ...تا متوجه من شد ..گوشی رو قطع کردو جواب سلامم رو داد با احوال پرسی منو نشوند رو. صندلی... معلوم بود که دکتر فهمیده و خوبی بود تا قضیه رو بهش گفتم   گفت پسرم میدونی اینکار ممکنه باعث بشه دیگه نتونی کار کنی فکر بعدش رو هم کردی ..فکر خونوادت رو کردی که باید چیکار کنن؟...چشمام پر از اشک شد اخه اقای دکتر من الانش کاری ندارم چند ماهه که بیکارم دیگه چاره ای ندارم ...باید اینکارو بکنم....دکتر تا دو ساعت بهم توضیح داد تا منو منصرف کنه  ولی من تصمیم رو گرفته بودم...اخرش وقتی دید نتونست منو راضی کنه که منصرف شم گفت تنها پدر دلسوزی هستی که تا حالا دیدم....من ازش خواهش  کردم که با خونواده ای که کلیه میخواستن  تماس بگیره تا در مورد قیمتش توافق کنیم دکتر هم به اجبار من قبول کرد ...بعد تماس دکتر بعد یه ساعت یه پسر ورزیده و قد بلند به قول خودمون اتو کشیده اومد تو تا منو دید فهمید که من میخوام کلیه بدم ...به طور بی احترامانه گفت.....:تو تو تو میخوای به پدر من کلیه بدی تو اصلا میتونی خودت رو سرپا نگهداری ؟هر چی گدا گشنه هستش میخوان خودشون رو بچسبونن به پدر ما برو گمشو بابا کلیتم مثل خودت در بو داغونه برو دیگه نبینمت کی از تو کلیه خواست ...برو گمشو بابا دلم شکست فقط گفتم امیدوارم خدا جوابت رو بده داشتم از اتاق که میومدم بیرون دکترکه رفته بود بیرون داشت بر می گشت تا دید چشمام پرو دارم میرم از پشت صدام کرد حتی پشت سرم هم اومد ولی من درحای که داشتم خون گریه میکردم  دوان دوان اومدم از بیمارستان بیرون ..تو راه بغض گریه رو قاطی کرده بودم خدا باید یه روز جواب اینهمه بی توجهی خودت رو بدی ..مگه من چیکار کردم ...چون نرفتم از خونه ی مردم بال باید این طوری باشم تو جامعه مگه نه اینکه هر کسی واسه خودش غروری داره مگه نه اینکه من  این غرورم رو هم شکستم ........به جانه عزیزترین کسم دیگه چیزی  ندارم که بدم یه جون بی ارزش که اونم تقدیم شما ...تصمیم گرفتم خودکش کنم تا دیگه بر نگردم خونه می رفتم که خودم رو از یه پل بندازم پایین دیگه تصمیم رو گرفته بودم ولی یه اهنگ منو داغونم کرد و به خودم اورد...که اینارو می گفت:خداجون خودت کاری کن که وقتی مردم ..وقتی دوتا ملک ازم پرسید ن خدات کیه بگم یا حق وقتی گفتن قبلت کجاست..بگم یا حق بعدش هر چی......

که گفتن فقط بگم یا علی....... راستش فکرکردم  اخه تو اون دنیا چه جوری باید جوابه خدا رو بدم...که چرا کم اوردم از یه طرفه دیگه باید جواب همسرو بچم رو هم بدم واسه همین یه جورایی منصرف شدم  ازبه همون جایی که اهنگ پخش میشد رفتم یه چادر پاره با یه پیر مرد مسن کنار یه پارک متروکه بود پیر مرد وقتی منو دید تعارف کرد که برم پیشش بعد از دستم گرفتو منو برد جلویه چادر که اتیش روشن کرده بود و یه قوریه چای ..به دستم یه لیوان چای داد منم که خسته بودم فقط به پیر مرد نگاه میکردم ...ولی پیر مرد با اینکه سنی ازش گذشته بود ...خیلی با حال بود و و دم از بد بختی هاش نمی زد و می گفت شاید این تقدیر خداست که که ما تو این دنیا زیاد رنج بکشین تا دنیایه دیگه سر بلند پیش خدا حاضر بشیم پیر مرده دوس داشتنی بود ...گفت یه روز پیامبر و یکی از یارانش تو یه بیابون داشتن راه میرفتن که یه دفه چشم شون افتاد به یه جنازه که درحالی که نیمی از صورت جنازه توسط حیوانات خورده شده بود یکی از پاهاشم قطع شده بود و حیونا برده بودنش....بعد اینکه با پیامبر خاکش کردن اون یاره پیامبر تو فکر بود پیامبر گفت ..چی شده؟ تو فکری ؟حتما داری فکر میکنی این یکی از یاران مومن  و مسلمان من بود ...ولی چرا به این صورت مرده ..که حتی توسط حیونا دریده شده درسته ؟ یاره پیامبر از تعجب گفت اره درسته یا رسول الله  ...ولی چگونه ایشان که یکی از بر ترین یاران شما بود پس چرا اینگونه .....پیامبر پاسخ دادن :این لطف خداوند است که  حتی نخواسته بنده ی خوبش حتی با ذره ای گناه پیش او برود..به خاطر همین خواسته با این کار پاکه پاک پیش خوش ببره......پیر مرد داشت منو منقلب می کرد ادمی با همچین اعتقاداتی چه جوری داره زندگی میکنه ارزش همچین ادمی از ادمایی که قدر زندگی که دارن رو نمی دونن ...پیر مرد ادامه داد ره پسرم ما ادما هیچ وقت نمیتونیم خدا رو بشناسیم.....از پیر مرد عذر خواهی کردم...ببخشید پدر جان دیگه دیر وقته من باید برگردم برم خونه دیگه خیلی دیر وقته ولی قول میدم بازم بیام پیشتون پیر مرد خیلی خوشحال شد و گفت چشم انتظارت هستم...خداحافظی کردمو اومدم به سمت خونه ساعت 3 نصفه شب بود...اروم درو باز کردم که همسرم بیدار نشه...ولی اون بیدار بود که بهم شام بده حتی شام هم نخورده بود.. نشسته بود و منتظر من میخواست چراغ رو روشن کنه که ازش خواهس کردم که چراغ روشن نکنه دیگه روی دیدن رویه  تو رو ندارم...بازم مثل همیشه یه همسر مهربون ..دلسوز و عاشق ...غذا رو که خوردیم بهم گفت من فقط تو دنیا تورو میخوام ..همین که خوبی واسم کافیه بعد سرم رو بوسید و گفت پاشو برو بخواب حتما خیلی خسته ای  ...ولی من نتونستم بخوابم مگه میشد بخوابم مگه فکر و خیال میذاشت ...الان 4 ماه شد که اجاره خونه عقب افتاده بود ...صاب خونه هم هر روز تهدید پشت تهدید که خونه زندگی تون رو میریزم بیرون ....و میرفت ....تموم شب رو نتونستم بخوابم ..صبح زودم اومدم بیرون و دنبال کار ....با خودم یعنی ما اینقدر بد بختیم که یه فامیل درست حسابس که به فکر مون باشه هم نداریم....خب عادی هم هستش ادمی که خدا هم  بهش پشت کرده  وزندگی ازش رو بر گردونده دیگه هیشکی تحویلش نمیگیره.....حتی جواب سلام ادم رو هم نمیدن مثل اینکه گناه کردیم که فقیر و بی چیز شدیم....دوباره اون روز راه افتادم به طرف های شهرک های صنعتی تو کارخونه ها بعضی هاشون یا اصلا در رو باز نمی کردن یا کاری نبود....حتی ریس یکی شون گفت از بس ادم اومدن اینجا اسمون رو نوشتم فکر می کنم اگه یه کارخونه دیگه بزنم نیرو به اندازه کافی دارم...دیگه خسته شدم گشتم..دیگه انگار دنیا واسم تموم شده بود....نزدیکایه...ظهر بود که بر گشتم خونه تو فکر داشتم راه میرفتم به سر کوچمون که رسیدم قتی اون وضعیت رو دیدم...سرم ترکید وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی     خدا اااااااااااااااااااااااااادیدم همه ی زندگی مو ریختن بیرون همسرم کناره وسایلمون نشسته داره گریه میکنه درسته صاحب خونه مون با معرفتیه تموم خونه زندیگمو ریخته بود تو کوچه داشتم میمردم تو اون وضع بچه چند ماهم داشت گریه می کرد همسرم هم داشت خون گریه می کرد تو دلش ......خیلی ناراحت شدم رفتم زنگ صاحب خونه رو زدم ...تا امودم بپرسم که چرا همچین کاری رو کرده که یه نفر که اون اورده بود تا سر حد مرگ منو زد....داشت از همه جایه بدنم میومد .....وای چه وضی بود خدا همسرم داشت کمک میخواست .....به زور بلند شدم از همسایه مون التماس کردم که اجازه بده همسرمو بچم رو تو خونش رابده تا من برم یه جایی رو پیدا کنم....اونم که یه مرده سال خورده و خوبی بود استقبال کرد ..همسرم خواهش می کرد که نرو منم در حالی که خون  از  سر و صورتم جاری بود...رفتم به هر خونه ای در زدم جوابم رو ندادن...حتی از نزدیک ترین دوستم هم خواستم ...اجازه بده تا واسه چند روزم که شده اجازه بده زن و بچم  اونجا باشن....حتی وقتی از یک از اشناهامون خواستم بهم گفت عاقبت یه بد بخت بهتر اینکه بره بمیره.....وای خدا اخه چیکار کنم.......همه جارو زیرو رو کردم ولی کسی کمکم نکرد.....شب  ساعت 10 شد ولی نتونستم کاری بکنم و یه سر پناه واسه زن و بچم پیدا کنم...دیگه  مثل دیونه ها شده بودم....تو خیابون انگشتنمای مردم شده بودم با لباسای پاره پاره سر و صورت خونی  که با اشک رفیق شده بودن  ..حرفه اون مرد که عاقبت ادمای بد بخت اینه که بره بمیره از سرم بیرون نمی رفت...با خودم میگفتم شاید راست میگفت.........زد به کلم که خودم رو خلاص کنم خلاص از این دنیایه بی رحم.....تصمیم گرفتم کاری رو که قبلا باید می کردم رو بکنم رفتم که خودم رو از بالای پل بندازم پایین شاید این هم سر نوشته منه...درحالی که داشتم از خدا و همسرم واسه این کارم طلب بخشش می کردم رسیدم به پل...از خدا خواستم که مواظبه همسرو بچم باشه همین که داشتم میپریدم ..گفتم یا امام زمان به دادم برس...درست دو ثانیه قبل از اینکه خواستم بپرم...یه دستی ارنجم رو گرفت ببخشید اقایه فلانی شما دنباله خونه میگشتی؟..بدنم سست شد منو اورد بیرون نرده ها ...دوباره پرسید ببخشید جوون شما دنباله خونه میگشتی؟با تعجب و در حالی که داشتم تپق میزدم....بب بب ب ب ب ببله.....ولی اخ ا خه   ش ش شما از کجا فهمیدی؟ گفت کحخوب من یه خونه دارن که میخوام اجارش بدم ...شما میتونی بری اونجا.....من که دیگه داشتم از خوشحالی بال در میوردم   ....بغلش کردم تو قلبم از خدا تشکر کردم ولی اون مرد ناراحت بود نتو نستم بفهمم چرا....گفت بیا دنباله من تا بریم خونه رو نشونت بدم....دنبلش رفتم سوار ماشین شد ماشینه نسبتا گرونی بود...تو راه که بهش دقت کردم یه مرده میاساله  خوش سیما بود....با موهایه سفید ....و یه صورت خیلی مهربون که ادم با دیدنش احساس ارامش می کرد....تو دلم داشتم سوال میکردم که منو از کجا شناخت....اخه من که تا حالا ندیدمش ....بعدش گفتم هر کی که هست خدا  یاورش باشه که داره به من کمک میکنه...خوب که دقت کردم دیدم داریم به سمت محله های ثروتمند میریم...با تعجب بهش گفتم ولی من نمی تونم از عهده ی اجاره ی همچین جایی بر بیام...مرد  در حالی که نیش خنده ای زد ...گفت سکوت اختیار کن ...وبذار برسیم...تا پشیمون نشدم.....از رفتارش معلوم بود که از دستم ناراحته ولی چرا اون که منو نمیشناسه......جلویه یه ولیایه بزرگو زیبا نگه داشت من که هنوز محو تماشایه خونه بودم گفت پیاده شو ....در رو باز کرد و گفت بیا تو ..من که کنار ماشین وایساده بودم....داشتم از تعجب میمردم...با صدایه اون مرد رفتم داخل وای چقدر زیبا بود.....مثل اینکه قسمتی از بهشت بود...خونه رو که دیدیم زبون من بند اومده بود...اومدیم بیرون کلیدارو به من دادو گفت اینجا از امروز در اختیار شماست سر اجارشم توافق میکنیم...فعلا برو همسرو بچتم و وسایلت رو بردار بیار که همسرت داره از نگرانی برات میمیره.....زودباش دیگه....حیرتم دو برابر شد ..اخه این مرد کی بود که اینهمه در مورد من میدونست....کلیدارو گرفتم یکم پولم بهم داد که برم ماشین بگیرم اثاثم رو هم بیارم... رفتم دنبله زن و بچم..وقی اوردموشون همسرم داشت از تعجب ...غش میکرد اخه ما که پوله اجاره ی یه اتاق رو هم نداریم چه جور میخوایم از هزینه یه اجاره ی همچین جایی بر بیایم.....گفتم به خدا منم نمیدونم اون مردی که منو اورد اینجا چیزی نگفت فقط گفت برو همسرت رو بیا ر و زندگی کنین بعد در مورد اجاره خونه هم حرف میزنیم اون رو ز مرد نیومد...ولی خونه حاضر بود همه چی داشت حتی یخچالش هم پر بود...هر چه قدر منتظرش شدم نیومد چند روزم گذشت ولی مرد نیومد...از شانسمم هم یکی از دوستانی که دوسال پیش تو یه کار خونه کار میکردیم ...منو دید برد سر کار....صاحب کارخونه از کارم خوشش اومد و بعد یه ماه منو کرد میدر اونجا ....دیگه داشت وضع زندگی مون بهتر و بهتر میشد ولی من همچنان تو فکر او ن مرد بودم که کی میاد اجارش رو مشخص کنه....اخه این طوری که نمیشه....وقتی دیدم که نمیاذ گشتم دنبالش ولی هر چی بیشتر دنباش میگشتم...بیشتر گیج میشدم...اخرشم پیداش نکردم...در اخر رفتم به یه بنگاهی نزدیک خونه و ازش اجاره خونه ی همچین خونه ای رو پرسیدم...اونم یه قیمتی رو بهم گفت ...منم از اون موقع به بعد هر ماه اون مقدار پول رو میریختم تو یه حساب بانکی گفتم هر وقت که اومد بهش میدم....ولی  25 سال گذشت ولی اون مرد نیومد....باز شرو ع کردم دنبالش گشتن ....این دفه گفتم حتی اگه شده باید سنگه قبرش رو پیدا کنم ولی نتونستم.. انگار همچین ادمی تو دنیا وجود نداشت...حالا دیگه من همون ادمه 25 ساله پیش نبودم خودم واسه خودم دوتا کارخونه خیلی بزرگ درست کرده بودم..وتا میتونستم به مردم نیازمند کمک می کردم...حتی وظیفه ی خودم میدونستم  همیشه در خونم واسه ادمای فقیر و غیره باز بود خودمم میگشتم و هر کجا همچین ادمایی رو پیدا میکردم.. بهشون کارو خونه میدادم.....5 سال گذشت بازم نیومد دقیقا شد30 سال که مرد نیومده بود..دیگه دست به دامن خدا شدم گفتم حداقل بذار یه بار دیگه تو خواب ببینم و ازش حلالیت ....فردایه همون روز وقتی داشتم ظهر میومدم خونه دیدمشششششششششششش وایییییییییییییییییییییییی خدا اااااااااااااااااااااااااااااا خودشهههههههههههههه بعد 30 سال هیچ فرقی نکرده بود همون قد رعنا چهره ی زیبا مثله فرشته ها....با کت شلواری سفید با عطری که ادمو بیهوش میکرد...تا دیدمش دویدم به سمتش بغلش کردم......گریه میکردمممم اخه این همه وقت کجا بودین چرا نمیومدی وقتی شما زندگی بهم دادین چرا نیومدین تا ازتون تشکر کنم و بگم که تا اخر عمرم مدیون شمام...همه ی اجاره خونه رو نگه داشتم بریم بانک تا بهتون بدم ....که اون پولم شده بود یه پول هنگفت......بهش گفتم شما نمی خواین بگین کی هستین ....یه فرشته.که.خدا واسم فرستاده بود...گفتم بیاین بریم داخل تا حرف بزنیم.......گفت نه پسرم همین جا خوبه ...لبخندی زد و گفت تو خودت منو صدا کردی اون وقت چطور منو نشناختی  .....همه ی موهایه بدنم سیخ شدن.......ادامه داد یادت نیست داشتی از همسرت حلالیت میخواستس که خودکشی کنی یادته از خدا نا امید شده بودی....زبونم بند بومده بود......یادته چند ثانیه قبل از خودکشیت صدام کردی.......یادته گفتی یا امام زما ن  به دادم برس......اره پسرم من امامه زمانتم من مهدیم....منم غریبه دنیا......درست تو لحظه ای که صدام کردی اومدم..خدا همیشه مراقبت بود هست واسه همینم اومدم که بدونی خدا همیشه به فکر بنده هاشه....اون پولی هم رو که گفتی میدونم ...بخشیده شده به خودت ولی با هاش یه کار خونه دیگه راه بنداز و همین جوری به راهت ادامه بده من همیشه پشتتم ...خدا تو اون دنیا جواب اعمال صالحت رو میده...من که مرده 53 ساله داشتم گریه میکردم خه اق من چطور شمارو نشناختم......وای بر من....تا چشمام رو باز کردم اقا رفته بود فقط  بویه عطرش مونده بود ...از اون لحظه یه انرژی تازه واسه کمک به مردم پیدا کردم...از کسی هیچ وقت کینه ای به دل نگرفتم وهمیشه اینو به بقیه میگفتم که خدا همیشه هست و داره مارو میبینه.....رفتم که خونه ..همسرم گفت دیگ

ه داشتم نگرانت میشدم چرا داشتی تو کوچه با خودت حرف میزدی.....ماجرا رو که تعریف کرم.....همسرم گریه کرد.......بعدش همگی منو دخترم و پسرم و همسر عزیز تر از جانم روبه قبله نماز شکر خوندیم...و رو به قبله قسم خوردیم که هیچ وقت از رحمت خدا غافل نشیم....این رو تو جلویه درو کارخونه هاهم زده بودیم...بعدش گفتیم که تا عمر داریم به مردم کمک میکنیم ...بدونه هیچ انتظاری از خلق خدا.........اری خدا همیشه به فکر ماست.......................من که دیگه داشت خوابم میومد به پدر بزرگم گفتم من دیگه جوابه همه ی سوالام رو گرفتم خدا از رگ گردن به ما نزدیک تراست...............وپایان

نویسنده.تهیه و تنظیم.:ابراهیم

بچه ها نظر یادتون نره ها.......


نوشته شده در شنبه 3 تیر 1391 | ساعت 03:57 ق.ظ | توسط ابراهیم |نظرات |


قالب رایگان وبلاگ پیچك دات نت