تبلیغات
*خاطره وتنهایی* - پسرک....


*خاطره وتنهایی*

بهترین هااا

پسرک داشت سکه هاشو میشمرد ..یه غم بزرگ تو نگاهش بود انگار میخواست گریه کنه فقط خدا میدونست تو اون لحظه به چی فکر میکرد...شاید به  خواهر کوچیکش که کنارش نشسته بود فکر می کرد...شاید تو دلش میگفت خداجونم میتونم با این پولا واسه خواهرم ناهار بخرم ..اخه از گرسنگی داره گریه میکنه.....پسرک دوباره سکه هاشو شمرد...اشک از چشماش سر ریز شد.....شاید داشت از خدا گله میکرد ...پسرک اشکاشو  پاک کرد صورتش سیاه شد ...چند لحظه بعد یه کتابی از تو بغچش در اورد کتاب درسیش بود..که توش یه لوح تقدیر بود از طرفه مدرسه نگاهش کردو گذاشت سرجاش باز رفت تو فکر....یه دفه یکی پاشو گذاشت رو پایه پسرک ای پسر کفشامو واکس بزن پسرک شروع کرد به واکس زدن ....شاید با این کارش بتونه خواهرش رو سیر کنه...کار پسرک که تموم شد مرد نصف پول کاره پسرک رو هم نداد ...بغض گلویه پسرک رو گرفت ...اخه اقا این خیلی کمه ولی مر د بی توجه به پسر ک رفت که از خیابون رد بشه.....مرد با یه ماشین تصادف کردو مرد...و... و پسرک درحالی که گریه می کرد با صحنه ای تاسف بار دست خواهرش راگرفت و بغچه ای پاره ارام ارام دور شد ...انگار پسرکی وجود نداشت....


نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد 1391 | ساعت 10:21 ب.ظ | توسط ابراهیم |نظرات |


قالب رایگان وبلاگ پیچك دات نت