تبلیغات
*خاطره وتنهایی* - ....کنکور....


*خاطره وتنهایی*

بهترین هااا

به نام خدا

روز کنکور....

انگار همین دیروز بود که شروع کرده بودم واسه رشته ی مورد علاقم که پزشکیه درس میخوندم  با چه شور شوقیم میخوندم روزی 10 ساعت مطالعه داشتم...تو ازمون هایی  که میدادم رتبم بد نمیشد میتونستم امیداوار باشم که تو رشتم قبول میشم با همه ی مشکلاتی که داشتم  روبه رو میشدم هیچ چیزی  نمیتونست مانع راهم بشه...از بیشتر کلاسا و کتابا استفاده میکردم میتونم بگم وضعیتم نسبت به دوستام و همکلاسیام بهتر بود تا عید با همه ی توانم جلو میرفتم ولی انگار نمیشد مشکلاتی که تو زندگی داشتم و با گرفتن نصف روز مدرسه هم نمیتونستم رتبم رو بالاتر ببرم...اینم میدونستم با همه ی تلاش هایی که میکنم اگه قبول نشم یه شکست خورده میشمو دیگه درس نمیخونم وناامید میشم ... وقتی وضعیت دوستامم رو میدیدم  وازشون هدفشون رو میپرسیدم خودم ناراحت میشدم باورتون میشه بیشترشون هدفی نداشتن !فقط میخواستن برن دانشگاه انگار واسشون فرقی نمیکرد سرنوشتشون چی میشه.. واقعا براشون تاسف میخوردم ....ولی یکی از دوستام..که صمیمی ترین دوستم هستش یا درواقع خودم خیلی دوسش دارم ... با خواهرش که پشت کنکور مونده بود با هدف درس میخوند...ولی حالا نمیدونم نتیجش چیشد ولی میدونم که تو یه رشته ی خوب قبول میشن.... یعنی واسشون دعا میکنم.... ولی من خودم  خیلی بلند پرواز تر از این حرفام که به این زودیا پشیمون یا خسته بشم ... وبه اندازه ی بلند پروازیه خودم تلاش میکنم  که میدونم اگه یکی دیگه جایه من بود شاید گریه میکرد!.....اره داشتم می گفتم....دیگه از عید با خدایه خودم عهدی بستم و گفتم من دیگه واسه کنکور 91 نمیخونم ..هدف اصلیه من کنکور 92 هستش  ...باتلاشی که کردم درسامو تا حالا چندین دور کردم...واسه همین خیلی قوی تر از قبل شدم ولی هنوز جرات نکردم که ازمون ازمایشی بدم تصمیم گرفتم از مهر ازمون ازمایشی شرکت کنم.. ولی میدونم رتبم خیلی عالی میشه... ولی روز کنکور 91 شب فقط یه ساعت خوابیدم ساعت 4 بلند شده بودم ولی حالم خوب نبود ...انگار یه بغض بزرگ داشت منو اذیت میکرد .....بلاخره صبحانم رو خوردم .. دیگه داشت دیر میشدبا  داییم که میخواست همراه من بیاد رفتیم محل ازمون تو دانشگاه   بود یکم دور بود تو راه که داشتیم میرفتیم من تو صندلی پشت ماشین نشستم بودم با وجود اینکه یه پسرم اروم اروم داشتم گریه میکردم ......صورتم خیس اشک بود ولی کسی چه میدونست من واسه چی گریه میکردم.. کاش یکی تو دنیا بود که درکم میکردم... من واسه خودم اشک نمیریختم...مثل اینکه جاده داشت از ادما پذیرایی میکرد همه ی ماشینایی که داشتن میرفتن توشون یکی یا دونفر کنکوری بود که داشتن میرفتن سرنوشتشون رو رقم بزنن....وای چه صحنه ی غم انگیزی بود انگار درختاهم داشتن بهم یاداوری میکردن که یه سال باید بمونم ...همهمه همه جارو گرفته... بود.... و .....شاید بعد....

...................پایان راه بی پایانی که پایانش خداست.............



نوشته شده در شنبه 14 مرداد 1391 | ساعت 03:40 ب.ظ | توسط ابراهیم |اگه خواستین نظرتون رو بگید....مرسی... |


قالب رایگان وبلاگ پیچك دات نت