تبلیغات
*خاطره وتنهایی* - ...ابراهیم....


*خاطره وتنهایی*

بهترین هااا

                                                           ...به نام عشق...

ادم بعضی وقتا دلش خیلی میگیره ولی  نمیدونه از چی ..جالبه نه ..امروز یه هفته بود روزی فقط 2 ساعت میخوابیدم... اینقده خسته بودم که شب خوابیدم ساعت 4  بعد از ظهر بلند شدم  اونم به زور...امسال مهمترین و پر تلاش ترین سال زندگیمه...نه اینکه سال های بعد نباشه ها نه... ولی  خب امسال فرق میکنه...بخدا بعضی وقتا دلم میخواد گریه کنم ...چند روز پیش یه اتفاقی افتاد که واقعا اشکمو در اورد....نمیخوام همشو بگم ولی ازیه جایی.. واقعا خیلی دردناک بود...وارد یه سالن خیلی بزرگ یا یه سوله خیلی خیلی  بزرگ شدیم خیلی تاریک بود ..چراغاش از نگهبانی روشن میشد ولی نگهبان نبود...داشت بارونم میومد...دونفر بودیم ...اون یه نفر راننده ماشین بود تو سالن یه سگ بهمون حمله کرد من فقط یکی از انگشتام خراش برداشت ..ولی خدارو شکر چیزیم نشد..ناگهان وای یه صدایی اومد یه صدای دردناککککککککک..دلم لرزیدددد متعجب سالن رو گشتیم ولی صدا از سالنی که ما توش بودیم نمیومد از سالن کناری که اونم بزگ بود میومد....یکی غش کرده بود خانوم بود...خواهرش داشت داد میزد و گریه میکرد...مثل اینکه واسه کار اومده بودن ..البته نمیتونم بگم چه کاری ...یه وقت فکر بد نکنینا.... کارگر بودن....یه دختر 5 یا 6 ساله هم باهاشون بودن... همکاراشون با نامردی ترکشون کرده بودن وای لحظه ی سختی بود منم داشتم پنهونی گریه میکردم ...مثل اینکه خواهرش مرده بود  یه ماسک سفید رو صورتش بود که رو زمین دراز کشیده بود که یهو ناله کرد...خواهرش داشت فریاد میزد و خودشو میزد یه خانم 26 ساله زیبا و خیلی خانوم بود صورتش پر از اشک های سوزان بود... اگه ادامه میداد اونم از حال میرفت ...زود رفتم ماسک رو از صورت خانومی که غش کرده بود برداشتم ... با یه صحنه ی خیلی وحشتناک روبه رو شدم ..فهمیدم.. که معتاده.... هیچ دندونی نداشت .. لبها و صورتش سیاه بود ...خواهرش داشت خودشو میزد... بهش گفتم نگران نبلشید ... طوری نیست الان  درس میشه.. اخه از صبح که کار کرده بودن... و و اون خانوم معتاد که سن زیادی هم داشت از بی...دچار غش شده بود... با گریه ها واصرار اون خواهرش زنگ زدیم  به امبولانس...ولی میدونستم که اونو نمیبرن.. چون یه معتاده اخه قبلا از پدرم شنیده بودم...ولی خب زنگ زدیم اومد اونها هم که اومدن گفتن چیزی نیست درست میشه ... وای داشت دلم واسه خواهرش کباب میشد اخه فکرشو بکنین با اون وضعیت فقرشون و با یه بچه...مادر پیر و خواهر معتادش که شوهرشم مرده بود... باید چیکار میکرد...به اصرار و خواهش ما امبولانس خواهر معتادش رو برد تا به یه بیمارستان برسونه...یه لیوان اب دادم به دست خواهرش ... دختر کوچیکش یه تیکه از ماه بود ولی میخندید ... اخه کوچیک بود از اوضاع سر در نمی اورد....خواهر و دخترشم ما رسوندیم بیمارستان ...بعد کلی تشکر از ما بر گشتیم...تا به کارمون برسیم...اخه کار خودمون از یاد رفته بود... اون روز اونی که همراه من بود ادرس شرکتی رو داد تا اگه خواست بعدا بره اونجا واسه کار اونم قبول کرد....موقع برگشت نشستم عقب اخه نمیدونم چرا اشکام داشت سرازیر میشد خجالت کشیدم جلو بشینم....اخه خدا جونم همچین ادمی باید چیکار کنم اونم یه خانم به خدا اینقدر اون خانوم با ادب و نجیب و خانوم بود با اون وضعیت خانوادش....که خاک تو سر اونایی که با اینکه تو دنیا تو دنیا مشکلی ندارن ولی وضعشون.....وقتی با وضع خودم مقایسه کردم خدارو خیلییییییییییی شکر کردم حداقل من پسرم اگه مشکلی هم داشته باشم میتونم حلش کنم....امروز یه دنیا دلم گرفته بود با اینکه این موضوع زیاد به من ربطی نداشت ولی حداقل .......وای فدایه... ف...و اجی...م.. بشم... اخه خیلی به فکرم بودن.......دوسشون دارم.....

بعضی وقتا میگم خدا جون زمین زیر پای منه یا من زیر پای دنیام... ولی میبینم با اینکه دنیا خیلی تلاش میکنه منو دور بزنه.... ولی دنیا با تمام مشکلاتش زیر پایه من هستش...ebrahim


نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور 1391 | ساعت 11:49 ب.ظ | توسط ابراهیم |نظرات |


قالب رایگان وبلاگ پیچك دات نت