تبلیغات
*خاطره وتنهایی* - ...جواب ازمایش..


*خاطره وتنهایی*

بهترین هااا

                       به نام اوکه از روح خود در جسم سرد و گلی انس دمید  

دیگه وقتشه بدونی اقا...اقا با شما هستم  تو عالم خودم می گفتم بله فهمیدم دیگه داره باورم میشه...خب خانم دکتر اجازه بدین من باهاشون حرف بزنم... کاملا تو فکر غرق شده بودم... اشک از چشمان گود رفته و سیاه شده ام ارام ارام صورتم را نوازش میکرد...جالب بود مسیر کوتاهی بود از چشمام تا لب های ترک خورده ام برای یک قطره اشک ...اما مفهومی رو داشت که شاید ما هیچ وقت نخوایم باورش کنیم ..زندگی شور شور شور است...بگذریم حالا حواسم به اقای دکتر بود شروع کرد... ببین پسرم دنیا به بیشتر ادما عمر طولانی میده ولی در اخرین لحظه میفهمن که کل عمرشون پوچ و واهی بوده.. درسته که جواب ازمایشت مثبت اومده که میدونم که خودتم به یه چیزایی پی بردی... با بغض گفتم بله میدونم ...مثبت ...یعنی پایان زندگیم...دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم صدایه بی صدایه گریه هام از هر چیزی سوزناک تر بود .. ولی نمیتونستم خودمو کنترل کنم من کلی هدف و ارزو داشتم ...مثبت یعنی پایان... هر دو تا دکتر هم اشکاشون سرازیر شده بود ..دکتر ادامه داد شما سرطان خون دارید و یه تومور تو سمت چپ مغزتون که باعث اختلال در سمت راست بدنتون میشه... تو دلم میگفتم بگو دکتر بگو راحتم بگو انگار نه انگار که منم ادممم ... با گریه گفتم چقدر وقت دارم....پسرم عمر دست خداست ولی وضعیت پیشروی تا یک سال دیگه کامل میشه و ممکنه منجر به مرگ بشه ...دلم میخواست ای کاش میمردم ولی تو خواب و بدون عذاب فکر به این که فقط یه سال وقت دارم ....داشتم از غصه دق میکردم کاش یکی بود که درکم می کرد ....روزایه رنج و سختی شروع شده ...شما باید شیمی درمانی رو شروع کنین ...دیگه هیچ مویی تو سر و ابرو یا حتی صورتم ندارم..اه ...... حالا  من تو این 12 ماه چیکار میتونم بکنم...حالا یعنی منم باید مثل بقیه خدارو به یاد بیارم حالا که تو مشکل افتادم ...یعنی روم میشه این کارو بکنم..نه به قدری شرمندشم که نمیتونم... حالا عمره یه سالم   رو تخت بیمارستا ن و با کتابام میگذره ...  همه یه جوری نگات میکنن همه یه جوری میخوان برات دل بسوزونن ...اشک تو چشمایه پدر و مادرم جمع میشه ولی جلوم هیچ وقت گریه نمیکنن زود از اتاق بیرون میرن...حال یه حسرت مونده رو دلم من میخواستم یه روزی پزشک بشم ... حالا هر روز از درون یه چیزی داره منو نابود میکنه....و یه روزی پایان....(ادامه داره)


نوشته شده در جمعه 7 مهر 1391 | ساعت 05:14 ق.ظ | توسط ابراهیم |نظرات |


قالب رایگان وبلاگ پیچك دات نت