تبلیغات
*خاطره وتنهایی* - .......قصه ی عشق........


*خاطره وتنهایی*

بهترین هااا

   به نام خداوند روشنایی به نام پاکی

 دوباره شروع شده بود شب و تاریکی... روز و سختی ...عشق بی معنی ..انسان های بی خدا ...و هزاران فکر و  خیال مبهم  و شاید یه گله ی بزرگ از خدا تو ذهنم..خواب بی نفسم...دستای زخمیم...چشمای سرخم.. مو های سرم که ازعرق ریخته بود روصورتم...زندگی بی معنی من...صبح زود ساعت 4.5  بود.. ارش ..ارش پاشو باید بریم دیگه دیر شده پاشو دیگه...چشمام به زور باز میشد اخه خیلی خسته بودم دلم میخواست 48 ساعت تو ارامش به خوابم ..ولی حیف که نمیشد..پویا باز کجا باید بریم...یعنی یه روز میشه از دست این زندگی راحت بشیم چشمامو باز کنم ببینم مردمو  دیگه همه چی تموم شده ولی فکر نکنم شاید خدا هم مارو فراموش کرده ...اشک از چشای پویا سرازیر شد حرف دهنتو بفهم مگه من جز تو کسی  رو دارم که اینجوری حرف میزنی..به خدا اگه یه بار دیگه این حرفو تکرار کنی من  زود تر از تو میمیرم اونوقت هر کاری دلت میخواد بکن ظرفارو از میز جمع کرد به بهانه این که ظرفارو بشوره پشتش به من شد تا گریه هاشو نبینم هر دوتا مون تو عذاب بودیم ..دوتا پسر که خونواده ای ندارن شایدم دارن که خیلی وقت پیش ترکشون کردن دوتا پسر 19.. 20  ساله که وقتی چشماشون رو تو اسایشگاه باز کردن همدیگرو دیدن دو تا دوست که اندازه ی دوستیشون قد عمرشونه...رفتم جلو اهای داداش  فکر کردی  من ملیون ها دوست دارم .. هه هه خب منم فقط تو رو دارم دیگه تازه دیشب میدونی تو نماز چی دعا کردم ؟ دعا کردم خداجونم  میگن اون دنیا یه پلیه که مثل یه مو هستش فقط یه نفر میتونه روش راه بره  ولی من یه دوست دارم که باید کنار هم از روش رد بشیم...تا خود اون لحظه هم هر دوتامون رو فراموش نکن ... خندید ..ااا باشه خیلی زرنگی ظرفارم که من شستم...نوبت تو بودا...حالا برو حاضر شو بریم ساعت 5 شد... وقتی میخواستیم از در واحدمون بیایم بیرون همسایه واحد روبه رو دیدیم سلام اقای حسینی .. خوب هستین ؟ ... سر صبحی کجا به سلامتی..

به به سلام مرسی شما خوبی؟..هیچی داریم با خانواده میریرم سفر... ما که اخرم نفهمیدیم کار شما دوتا چیه ..ولی به اندازه دوتا چشمام به شما ها اعتماد دارم ...برین در پناه خدا...راه افتادیم ...دوتا پسر خوشتیپ و قد بلند و دانشجو که همیشه سر به زیر بودیم تا میخواستیم  ازمحوطه  اپارتمان بیایم بیرون  باید به هزار نفر سلام میدادیم.... مکان از دیروز مشخص بود تو 30 کیلومتری بیرون از محدوده شهر بود.. تو ماشین ...ارش .. بله.. یعنی ممکنه امروز بیاد؟ چی ؟ زلزله... نمیدونم شاید... ولی ما همچین شانسی نداریم....اخه میدونین پویا خان عاشق بود عاشق یکی از همکلاسیامون هر دوتا شون همیدگرو خیلی دوس دارن..یه دختر خانم چادری و با خدا... واسه ازدواجشون همه چی محیا بود ما دوتا  به اندازه ای پول داشتیم که خرج ازدواج و خوشبختی هر دومون رو داشته باشیم... ولی من که خیلی مغرور تر از اینا بودم که بخوام ازدواج کنم ... ولی حالا....راننده فکر میکرد ... مثلا ما خیلی شادیم... اهنگی که گذاشته بود... خوب نبود...ولی اگه غمگین بود خیلی زیبا تر میشد...اگه یادم بیاد اینجوری بود... بمیرم بمیرم تو رو دادم ازار بمیرم بمیرم...شب روز بمیرم...چی میشد خدایا که مثل زمستون تو اغوش گرم بهارم بمیرم...تو اتیش بسوزم مثل شبنم بمیرم.....بعد یه ساعت رسیدیم ...وقتی داشتم کرایه ماشین رو حساب میکردم اقاهه گفت میتونم بپرسم شما اینجا میخواین چیکار کنین ؟ اخه اینجا که جز باغ و اینجور چیزا چیزی نیست؟!...من جوابشو ندادم... و رفت ... یه سردخانه ی میوه به بزرگی8000 متر مربع ...هییی ... ارش خان نیرو هامون کو ؟ به یه شرکت گفتم 30 نفر رو بفرسته...خب ارش امروز چیه؟ جشن؟.. بله...جشن دوست دختر پسر خاک بر سر ملیاردر شهر....ارش الان که هیچی حاضر نیست .... نگران نباش ساعت6.30 تریلی صندلی ها و میز ها و ...کاور و رومیزی ها و از اینجور چیزا میاد......7 هم گار گرا میرسن ....5بعد ظهر هم که خواننده و دجی و فیلمبردارا هم که میان.. نترس همه چی مرتبه ... به وقتش همه چی حاضره ... امیدوارم وگرنه پوست کله ی هر دوتامون کندس... بهش نگاه کرم... گفتم ما؟؟؟/ بعد زدیم زیر خنده...هنوز ساعت 6 بود زود بود رفتیم یکم باغ کنار سرد خونرو بگردیم... وای خدا چقدر خوشگل بود یه خر گوش کوچولو بود با اندازه کف دست..سفیده سفید بود....گفتم پویا بیا بگیریم ببریمش خونه گفت نه/// گفتم چرا؟؟؟ گفت پس باید جفتشم ببریما... گفتم کو گفت نگاه کن اون یکیم اوناهاش خاکستریه.. هر دوتاشون رو گرفتیم....گذاشتیم یه جا تاشب موقع رفتن ببریمشون... همه چی رو حاضر کردیم ... ساعت 6 بعد از ظهر شده بود....به قول یکی ازخانم های گار گر که یه دفه از هیجان گفت وای خدا اینجا مثل بهشت شده... اخه وقتی پایون های نارنجی روی صندلی و رومیزی های نارجی خیلی خوشگل میشده و کلی چیزه دیگه ... در جوابش گفتم نه خانوم ما اینجا یه جهنم سوزان درست کردیم ...گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی...اینکه صدایه سوختنش  رو تو اون دنیا میشنویم ...لبخندی زدم و از کنارش رد شدم...اون نفهمید من چی گفتم ....ولی خب.... من و. پویا ... تا 6 خیلی خوشحال و  مهربون بودیم ولی از 7 شب که اروم اروم مهمونا میخواستن بیان دیگه ...اخهامون میرفت تو هم عصبانی ... و به قول پویا با اون کت شلوار اسکورتی...قرار بود هیکل مون رو به رخ بکشیم....وای حیاط مثل یه نمایشگاه اتومبیل میموند ... از ماشین های اخرین سیستم هر چی که انتظارش رو داشتیم رو تو حیاط میتونستی ببینی....ولی چه  فایده.... چراغ سالن...خاموش میشد رقص نور شروع میشد و به قول خودمون هوا تو سالن ابری میشد اخه دود پخش میشد./...اونجا میون بیابون بود بعضی وقتا گرگا و سگا به هوای غذا اون ورا سر کله میزدن.... الهیییی... گفتم پویا بیا اون دختر کو چو لو رو ببین فکر کنم 6 سالش بود لباسش لباس عروس بود مثل یه فرشته کو چولو  بود....

به زودی...
نوشته شده در جمعه 22 دی 1391 | ساعت 03:08 ب.ظ | توسط ابراهیم |نظر یادتون نره... |


قالب رایگان وبلاگ پیچك دات نت