تبلیغات
*خاطره وتنهایی* - ebrahim19


*خاطره وتنهایی*

بهترین هااا

     یادش بخیر
چقدر خوشحال و بدو بدو اومدم خونه اول به مامانم نشونش دادم ...پدربزرگمم خونه ی ما بود وقتی نشونشون میدادم  چقدر خوشحال بودم...تا چند ساعت فکر میکردم کجا بذارمش تا اسیبی نبینه...پدر بزرگم گفت میخوای حالا چیکاره بشی؟ من که نمیدونستم مامانم گفت پزشک میشه ...ولی ناراحت دوستمم بودم اخه اون نتونست بود اول بشه ناراحت بود و تو راه گریه کرد...گفتم شاهین میخوای عوضشون کنیم گفت اخه اسمت روش نوشته شده گفتم اشکالی نداره خط خطیش میکنیم...قبول نکرد همینجوری رفت خونشون...شب وقتی بابام از سر کار اومد نشونش دادم ..اونم خوشحال شد....و برد که فردا قاب بندازتش...خیلی خوشگل شده بود.......فردا روزش از مدرسه که میومدم ناراحت و تو خودم بودم..بابام که اومد بود دنبالم ...گفت چیزی شدی ابراهیم؟
....گفتم پدر یکی از همکلاسیام بهش گفته که فردا برات 100 تا از این لوح ها میخرم  ارزشی ندارن....بابام گفت :بعد ها میفهمی ارزش لوح تو  با بقیه چه فرقی داره...ومن حلا میفهمم ارزشش چقده که تا 12 سال بعد از اون هنوز دارمش و برام عین روز اولش تازه هستش....

ebrahim
ebrahim

نوشته شده در شنبه 17 فروردین 1392 | ساعت 03:20 ق.ظ | توسط ابراهیم |نظرات |


قالب رایگان وبلاگ پیچك دات نت