تبلیغات
*خاطره وتنهایی* - تنهایی و سختی


*خاطره وتنهایی*

بهترین هااا

فکر کنم دیروز بود یا سه چهار روز پیش درست یادم نیست که نفت بخاری تموم شد اخه منطقه ی ما جز پایین شهره یا بهتره بگم دور از شهر اب و برقم به زور داشتیم چند روزی میشه که بابام از کار بیرون شده بود اون توی یه کارخونه ارد کار میکرد کف دستاش از کارگری تو زمستون  وتابستون پینه بسته گمان میکنم دیگه سرما و گرما رو تشخیص نمیده  پول نداشتیم تا نفت تهیه کنیم اخه نمیشه 10 کالون کمتر بگیریم  مامانم با اینکه مریضه داره باهام حرف میزنه تا کمتر سردی رو حس کنم ولی من اصلا حواسم به هوا نیست من تو فکر فردام که بعد دو روز مدرسه ها باز میشن ولی من تکالیفم رو ننوشتم اخه اون روز خودکارم افتاد توی جوی ابی که از وسط باغ و قبرستونی که تو راه مسیر مدرسه هست  من همین یکی روداشتم  یعنی دوتا داشتم ولی اون یکی  رو  داده بودم به یکی از همکلاسی هام اخه یه روز وقتی داشتم تو  باغ مدرسه تنهای راه میرفتم دیدم یه صدای گریه میاد     ولی اروم انگارکه میخوست کسی نفهمه رفتم کنارش نشستم فورا اشکاش رو پاک کرد گفتم رضا واسه چی تمرینات رو  حل نمی کنی و نمی نویسی راستشو بخوای من دیگه فکر میکنم تو درس نمیخونی اصلا انتظار همچین جوابی رو نداشتم اون درحالی که بغض گلوش گرفته بود گفت منظورت کی هاست؟ گفتم یعنی چی؟ اولش گفت بیخیال ولی من اصرار کرد م که بدونم اون گفت من و پدرم تنها زندگی میکنیم مادرم پارسال  کلیه هاش مریض بود ماهم که چون خیلی فقیر بودیم نمیتونستیم  پول عملش رو تهیه کنیم بیچاره بابام خودش رو به هردری زد ولی نتونست پول رو جور کنه حتی رفته بود به دکتر گفته بود همه ی اجزای بدن منو بردار به جای عمل همسرم من سختی زیاد کشیدم از بچگی تا حالا ولی اون چیزی که منو داره عذاب میده  اینه که من نتونستم زندگی براش بسازم بلکه داشتم زنگی رو دور سرش می چرخوندم اقای دکترمن تا اخر عمرم غلامت میشم و واست کار میکنم ولی فایده ای نداشت مثل اینکه قلب دکتر از سنگ بود براش گفته بود :هر کسی  باید واسه ی زندگیش تلاش بکنه  من کردم وشدم این ولی توچی. ولی دکتر فرامش کرده بود که تقصیر اون نبود که کارگر شده  اون از وقتی که فهمیده بود دنیا می گرده مجور بود واسه ی زنده موندنش با برای همون نون خالی از صبح تا شب کار کنه چون اون یتیم بود ولی اون چی باباش خرجش رو داده بود تو نازو نعمت.دکتر در اخر بهش گفته بود ادم ندار همون بهتر که بمیره .مرد مثل اینکه روسرش اب داغ سرش ریخته بودن یعنی سزای زندگی فقیرانه ی او این بود که همسرش جلوی چشماش جون میداد اون بانگاهی که انگار تو دلش داش نفرین می کرد اشک از چشاش سرا زیر شد وای به اون روز که یه مرد گریه کنه.اخرش دید کاری جز گدایی نمیتونه بکنه ولی عده ای از مردم بی رحم فکر کرده بودندکه اون معتاده  واون تا  حد مرگ زده بودن. من که دیگه نتونسته بودم خودم رو کنترل کنم داشتم گریه می کردم .اون ادامه داد دو روز بعد بابام با لباسای پاره ی 15 سال پیش و صورت خونی و چشمای سیاه شده ولی سیاهی چشاش در اثر ضربه نبود مثل اینکه دو روز تمام روفقط گریه کرده بود وارد چادر شد اخه ما خونه نداریم توچادر زندگی میکنیم در حالی که اون درحالت سجده واسه ی پیکر مامانم که هنوز داشت نفس میکشید وایستاد گفت ای کاش اصلا به دنیا نیومده بودم بزرگ نشده بودم عاشقت نبودم تا تورو نگون بخت نمی کردم کاش الان کور و کر بودم و فقط زبونی داشتم که ازت حلالیت میخواستم وعذر خواهی میکردم ولی حیف که تورو دارم میبینم که بدنت از زندگی سر تا پا مصیبت من کبود شده  دیگه داشت زار زار گریه میکرد فریاد می زد :اخه خدا  من چه گناهی کردم جز اینکه بنده ی حقیرت بودم جز اینکه از بدبختی های دنیا برام کم نذاشتی.ولی اینی که اینجا خوابیده گناه کرده توی زندگی من بوده ولی این دفعه رو  انصاف نکردی من باید بجاش بودم.....ولی میدونی علی کسی  صدای بابام رو نمیشنید اخه کی شب تو بیابونه حتی من فکر می کردم دیگه خدا هم حرفای بابام رو نمی شنید .مامانم دستش رو گرفت با صدای گرفته و نهیفش  گفت :خدا کاری رو بیدلیل نمی کنه به بابام گفت من تورو از اول زندگیم حلال کردم وباعشق باهات زنگی کردم حتی با یه لقمه نون خشک. بعد گفت مواظب  بچه هامون باش  کاری کن تا در اینده دست ادم هایی مثل مارو که گرفتار گردباد زندگی شدن روبگیره. بعددر بهشت ما در خانه ای هر چند از جنس پارچه بسته شد اری مادرم تمام زندگییم مرد حالا ما تا سحر گریه می کردیم ولی افسوس که فایده ای نداشت   من و بابام و خواهر سه سالم  که تو بغل پدرم بود کنار قبر مادرم ایستاده بودیم غروب بر گشتیم ولی دیگر در خانه خورشیدی غروب کرده بود . حالا از اون سال پدرم کار میکند یعنی در واقع با کیسه ای از جنس پلاستیک  از میون اشغالا ضایعات جمع میکنه منم مراقب خواهرمم  و بیشتر اوقات کمک پدرم  می کنم . قلمیم نداشتم تکالیفم را بنویسم .حالا تو بگو من چه جوری میتونم در س بخونم هان.....علی با توام من دیگه گوشام نمی شنید فقط داشتم گریه می کردم که با اشاره های اون به خودم اومدم من همون موقع خودکاری رو که تو جیبم داشتم به اون دادم اون قبول نمی کرد اخه می گفت بابام گفته هیچ وقت از کسی چیزی نگیر. اگه مجبور باشم چشمام رو میفروشم برات میگیرم .من با عصبانیت گفتم من دیگه کسی نیستم و صمیمی ترین دوستتم .اونم با اصرار من گرفت .یه دفعه من صدایی رو شنیدم درسته صداییه پایه خانوم معلم بود که بدو بدو داشت ازما دور میشد مثل اینکه همه ی حرفامون رو شنیده بود یه کم که رفت صدای گریش حیاط رو گرفت بعد اون صدای زنگ اومد زنگ ورزش تموم شده بود رفتیم کلاس ولی خانوم معلم نبود مرخصی گرفت و رفت ولی صدایه گریش سالن رو گرفته بود.من که پیش مادرم نشسته بودم یه جوری گر گرفتم اخه تو باغ مسیر راهم به خودم قول داده بودم تا 100در 100 تلاشم روبکنم خودکا ر که نداشتم بنابرین رفتم توی حیات یه پر مرغ پیداکردم با بتادین که داشتیم شروع کردم به نوشتن درسام .فردا خانم معلم گفت اشکالی نداشت اگه نمی نوشتی .دوستم رضا که شنید از جاش بلند شد وگفت خانم اجازه دیروز علی خودکارش رو داد به من واسه همین ننو شته .ببخشیدش .معلم خنده ای کرد گفت اتفاقا نوشته من سریع گفتم خانم ببخشید که دیگه خیلی قرمز شد . چون من تصمیم گرفته بودم بیشترین تلاشم رو بکنم. خانم گفت بعد زنگ من باتو ورضا کار دارم .یعنی چی می خواست بگه .مارو که دید صورت هردوی مارو بوسید گفت برید پدراتون رو بیارید نپرسیدیم چرا؟  رفتیم تا اخر زنگ اوردیمشون .اون روز به اونا گفته بود برادر من یه شرکت بزرگ داره خوشحال میشه اگه شما ها استخدام شرکت بشین .از اون روز من ورضا یه عمه پیداکردیم که تابه حالا که دوتا پزشک موفق شدیم داریمش منو رضا خیلی پولدار نیستیم زندگی متوسط داریم چون از 100 مریض 98 تا شو مجانی عمل می کنیم یادم رفت هر دوتامون جراح قلب شدیم وحالا باید حاضر شم تا با پسر و دختر 11  12 سالم وهمسر مهربانم و رضا و خانوادش وخانم معلم 65ساله و پدرامون و مادر عزیزتر از جانم میریم سر قبر مادر رضا که  حالا اطراف قبرش رو  رضا یه مدرسه ی بزرگ برای بی نوایان ساخته . حالا همه ی ما اینجاییم سر شمعی سوخته .....فقط خواستم بگم زندگی مدیون سعی و تلاش ماست.
امیدوارم لذت برده باشید دوستای عزیز نادیده ام نظر یادتون نره .
تهیه و تنظیم ونویسنده:ابراهیم www.ebrahim12.mihanblog.com


نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت 1391 | ساعت 05:52 ق.ظ | توسط ابراهیم |نظرات |


قالب رایگان وبلاگ پیچك دات نت