تبلیغات
*خاطره وتنهایی* - ...


*خاطره وتنهایی*

بهترین هااا

اینجا تاریکه من میترسم...صبر داشته باش من کنارتم....فرزندانتو خواهی دید که با روشنایی چیکار میکنن...میتونی از پنجره پایینو نگاه کنی...اینا یعنی فرزندان منن؟! یعنی اینهمه پیشرفت کردن؟!یعنی شبا دیگه دنیاشون تاریک نیست؟..اره بچه هاتن  زیباست نه؟ ...اره خیلی...میخوای بریم نزدیک تر؟ بریم...نه اینا که بچه های من نیستن...اینا که اصلا ادم نیستن....چرا هستن خوب ببین.....پس چرا اینقدر خشک و بی روح!...یعنی قلب ندارن؟! چرا دارن...ولی دیگه حسی توش نیست... فقط خون که تو پمپی به نام قلب جریان داره....اون پیر مرد چرا صورتش خیسه...حتما باران باریده نه؟...نه...گریه کرده...چرا؟!....چون امروز بچه هاش بدون شام خوابیدن...مگه خدایی نداره که بهش بگه؟...چرا داره...ولی تا حالا چیزی از من نخواسته...یعنی خیلی وقته منو فراموش کرده...تو چی فراموشش کردی؟...نه ..اگه اینطور بود نمیوردمت اینجا...پس چرا منو اوردی اینجا؟...
چون تو مسئولی....یعنی چی؟...یعنی یه چیزی رو یاد بچه هات ندادی... چی؟....آدم بهش یاد بده که وقتی چیزی میخواد از من بخواد نه از بنده من....بریم واسه امشب بسه شاید ایندفه فهمیدی تاریکی اتاقت به اندازه تاریکی قلب بچه هات نیست.....

گفتگوی خدا و ادم


نوشته شده در جمعه 26 اردیبهشت 1393 | ساعت 12:01 ق.ظ | توسط ابراهیم |نظرات |


قالب رایگان وبلاگ پیچك دات نت